تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قصص الانبياء ( فارسى ) — صفحة 401

مساهمون:

ص٤٠١
بديد . قوم خويش را گفت نورى از پيشانى من بر خانه افتاد ، بشارت باد شما را كه خداى تعالى ما را نصرة كند كه نور پيشانى من بر هيچيز نتافت الا كه او را نصرة بود . آنگاه بزرگان مكه را گرد كرد ، و گفت تدبير اين كار چگونه كنيم ؟ هركس تدبيرى ميكردند . عبد المطّلب گفت تدبير من آنست كه هر كسى اشترى بيرون كند بنام اين خانه و در ميان ايشان يله كنيم تا ايشان قصد آن اشتران كنند . تا خداى تعالى خشم خويش بريشان براند . و همه برين اتفاق كردند و هركسى اشترى بياوردند و در ميان ايشان براندند . آن لشكر چون آن اشتران را بديدند ، درافتادند ، و همه را بكشتند . مكّيان چون آن لشكر را چنان بديدند همه بشب بگريختند و در كوهها شدند . روز ديگر در مكه هيچ‌كس نبود مگر عبد المطّلب و ابو مسعود الثقفى ، و او نابينا بود . چون عبد المطلب آن حال بديد دست ابو مسعود را بگرفت و از شهر بيرون آمد و بكوه حرا برآمد چون يك ساعت ببود مرغان ديد كه اندر هوا پديدار آمدند منقارها و پايهايشان سبز ،
] a 591 [
و ديگر تن سپيد ، و هر يكى چيزى به مقدار باقلى در منقار گرفته و گرد خانه طواف مىكردند و همچنان مىآمدند تا بسيار شدند . آنگاه روى بلشكرگاه نهادند و آن سنگ كه در منقار « 1 » داشتند بر سر ايشان مىانداختند و از زير ايشان بدر مىرفتند . « 2 » و بر ستوران ايشان مىافتاد ، همچنين از شكمشان گذاره ميكرد . و جمله هلاك شدند . چون روز برآمد و لشكر بدر شهر نيامد عبد المطلب ابو مسعود را گفت چنان دانم كه مقصود [ حاصل ] شد . دست او بگرفت و روى بلشكرگاه نهادند . چون آنجا رسيدند همرا ديدند مرده ، از پيلان و ستوران . و هرچه ازيشان مانده بود از زر و
هامش
( 1 ) - منقارها . ( 2 ) - از سر ايشان مىآمد و از زيرشان بدر مىرفت .
قصص الانبياء ( فارسى ) — صفحة 401 | ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري