ميان ايشان كشته شد . چون عيسى عليه السّلام آن بديد غمناك شد و دانست اين از آنست كه بخواست و اختيار ايشان بود .
قصهء هشتاد و ششم رفع عيسى عليه السّلام به آسمان
و در قصّه چنين آمده است كه چون عيسى عليه السلام آخر عمرش بود .
ببيت المقدس باز شد . جهودان قصد كشتن او كردند و آن ملك را كه در آن زمانه بود با خود يار كردند و گفتند كه اين عيسى بر هر كسى دعا مىكند تا هلاك مىشود . تدبير هلاك وى مىكردند . خبر بعيسى رسيد در خانهء پنهان شد . بعضى گويند كه حواريان با وى بودند .
پس جهودان خبر يافتند كه او كجاست . بيامدند او را بگرفتند و خواستند كه « 1 » بكشند ، و خداى تعالى جبريل را عليه السّلام بفرستاد تا بيامد و او را از ميان ايشان برداشت و باسمان برد .
و بعضى گويند مردى بود نام وى سطوس خبر يافته بود كه عيسى كجاست و در كدام خانه است ، بطلب او بدان خانه درآمد ، وى را نيافت ، خواست كه بيرون آيد خداى تعالى شبه عيسى بر وى افكند ، بيرون آمد
] b 481 [
و گفت عيسى را نمىيابم . ايشان گفتند چگونه كه تو خود عيسيى . پس او را بگرفتند و بدار كردند . چون كشته شد ايشان گفتند اگر اين عيسى بود يار ما كجاست ، و اگر يار ما بود عيسى كجاست ، و به شك افتادند و بعضى گويند اين يار ايشان ينفوع « 2 » نام بود .
و بعضى گويند در بنى اسرايل جوانى بود مهتر ايشان . وى بطلب عيسى در
هامش
( 1 ) - كش
( 2 ) - سبوع . ( ن )