تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قصص الانبياء ( فارسى ) — صفحة 353

مساهمون:

ص٣٥٣
دل ايشان آرام نمىگرفت . جوانى گفت پدرم مرا گفته بود كه من تورية را بفلان جاى پنهان كرده‌ام ، بيارم تا با اين‌كه عزير املا كرده است مقابله كنيم . بياورد ، و مقابله كردند يك حرف زيادت و نقصان نبود . چون آن بديدند ، گفتند خداى تورية را از ميان برداشت و آن را نگاه نداشت الا بدل بهترين خلق و آنكس پسر خدايست . چون عزير اين سخن بشنيد غمناك شد ، و گفت اى بار خدايا اين همه بىحكم و تقدير تو نيست ، اين همه از حكم تو بود كه ايشان بدين فساد افتادند . ايشان را هلاك كن بدينچه مىگويند . ندا آمد كه يا عزير اگر پس ازين اين سخن را بازنگردانى نامت از ديوان انبياء محو كنم . بعضى گويند كه او پس از آن بدان سخن بازگشت و خداى تعالى نامش از ديوان انبيا پاك گردانيد ، ليكن نزد
] b 861 [
اهل علم و حقيقت اين سخن درست نيست . و اللّه اعلم .

قصه هفتاد و ششم بناى بيت المقدس

وهب بن منبّه روايت كند از كعب الاحبار رضى اللّه عنه كه خداى تعالى وحى فرستاد بسليمان عليه السّلام كه بيت المقدس را برآر . سليمان ديوان را بفرمود تا از جايها رخام بياوردند ، و گروهى را بفرمود تا ستونها بياوردند از رخام و بعضى را بفرمود تا از دريا گوهرها برآوردند هر گوهرى چند خايهء مرغى يا بزرگتر . آنگاه بفرمود تا برآوردن گرفتند ، هرچند برمىآوردند نمىايستاد . سليمان اندوهگن شد ، آصف را بخواند و گفت چگوئى ؟ تدبير چه بايد كرد ؟ آصف گفت از مس خمها بايد ساختن و پر از آب كردن ، و سر آن بقير گرفتن . پس بانگشترى خويش مهر كن و در آب افكن تا از بر آن بنا برآرند مگر بيستد .