بدشخوارى كه دشمنش بسيار بود و مىرنجانيدندش تا اجلش فراز آمد . قصد كشتن او كردند .
و سبب آن بود كه در آن زمانه ملكى بود فاسق و بزنان مولع بود ، و خواهرى داشت مادرى ، نيكوروى . خواست كه او را بزنى كند . و بعضى گفتهاند دختر زن او بود . و بعضى گفتهاند دختر برادرش بود ، بر وى عاشق شد ، خواست تا او را بخواهد . يحيى خبر يافت . علماى بنى اسرايل را گرد كرد تا او را از آن بازدارد .
آن ملك گفت يحيى را بگيريد تا بكشم . غوغا كرد آمد « 1 » . يحيى را بگرفتند و بكشتند و جهودان بر كشتن او يارى دادند .
پس حق تعالى ملكى را بريشان بفرستاد از لب دجله نامش جمه ، و مسلط « 2 » كرد تا چندان بكشت از جهودان كه جويهاى خون روان شد .
چنين گويند كه خون يحيى نياراميد تا دو بار هشتاد هزار مرد كشته نشدند .
و بعضى گويند بخت نصر را بريشان گماشت و بعضى گفتهاند هر ملكى كه در آن زمانه ظالم بودى او را بخت نصر گفتندى . چون اين ملك بيامد جهودان را بكشت و صخرهء بيت المقدس ويران كرد و ايشان را برده كرد . آخر حالش چنان شد كه مسلمان گشت و ديگر بار مسجد بيت المقدس را آبادان كرد و بر اسلام و شهادت از اين جهان بيرون شد .
قصهء شصت و نهم ذوالقرنين عليه السلام
قوله تعالى :
وَ يَسْئَلُونَكَ عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ .
« 3 »
] a 251 [
و ذو القرنين او را بدان خواندند كه او تا به دو قرن زمين رسيده بود ، و قرن
هامش
( 1 ) - گرد آمد . ( ؟ )
( 2 ) - متسلط .
( 3 ) - الكهف 83 .