ترسيدم كه بزر كندن آمدهء و ايشان را از سپاه تو رنج بود . سليمان گفت پس چگونه است كه تو نگريختى . گفت زيرا كه من مهتر ايشانم و مهتر را بر كهتر شفقت بوقت بلا بايد ، و خود را بايد كه پيش دارد ، و وقت محنت رعيت را سپر بود . سليمان گفت اين علم ترا از كجاست ؟ مورچه گفت اى سليمان پندارى كه همه علمهاء جهان تو دانى . ملك تعالى همهء علم بيك تن ندهد .
آنگاه گفت يا سليمان اگر خواهى تا مسئلها بپرسم . گفت بپرس .
مورچه گفت از خداى تعالى چه خواستى ؟ گفت مملكتى كه ديگر كس را آن نبود . قوله تعالى :
هَبْ لِي مُلْكاً
« 1 » . الآية . مورچه گفت ازين سخن بوى حسد مىآيد و از پيغامبران حسد روا نبود ، اگر كسى ديگر را نيز بودى چه بودى .
سليمان را آن سخن مورچه خوش نيامد .
مورچه گفت . سخن حق تلخ بود . نيز چه خواستى ؟ سليمان گفت مرا خاتمى داده است كه جمله مملكت دنيا زير آن خاتم منست . مورچه گفت معنى اين مىدانى ؟ گفت نه . گفت حق تعالى معنى آن ترا بنمود كه از زير كبودى آسمان و از مشرق تا مغرب هرچه ترا دادهام از مملكت و نعمت ، مقدار آن بسنگى بازست از سنگهاى بهشت ، تا خلق عالم بدانند كه دنيا را با همه نعمت قيمت و مقدار نيست و تو بدين مملكت ننازى كه مملكت بهشت است و قيمت آن را بود .
گفت ديگر چه خواستى ؟
] b 531 [
گفت باد را بفرمان من كرده است تا تخت مرا بامداد بردارد ، بساعتى يك ماهه راه ببرد ، و باز ساعتى بازآرد ، و نيز هرچه فرمايم آن كند . مورچه گفت يا سليمان معنى اين ميدانى ؟ گفت نه . گفت معنى اينست كه حق تعالى به تو نموده است كه همه دنيا كه ترا دادهام چون
هامش
( 1 ) - ص 35