موسى عليه السّلم از حق تعالى درخواست تا ايشان را گرامى گرداند تا بر حال ديگر بر قوم روند . حق تعالى ايشان را نام خلافت
] a 89 [
داد تا خلافت و مملكت و نبوّت در نسل ايشان باشد . و نام دادم ايشان را علماء بنى اسرايل و همه را فهم دادم تا توريت را بخوانند .
پس بازگشتند با موسى عليه السّلم ، و بنزديك بنى اسرايل رفتند .
و در بعضى قصص چنين آمده است كه ديدار خواستن موسى درين وقت بود ، ليكن اين درست نيست بلكه در وقت ديگر بود كه ما بين اين تا وقت ديدار خواستن هفت ماه بود .
پس چون روزگار برآمد اين اخيار گفتند يا موسى آن كرامت كه حق تعالى ما را وعده كرده بود ما آن را نيافتيم و دانيم كه از شومى گناه ما بود . اكنون چه بود كه به روى و از حق تعالى بخواهى تا بدهد . موسى دعا كرد اجابت آمد .
پس كار بساخت رفتن را بسوى ميقات . و بنى اسرايل گرد آمدند و هركس وصيتى كرد . و موسى بنى اسرايل را وصيّتها كرد ، و پند داد ، و ايشان را ببرادر خويش سپرد هارون . و خود برفت . قوله تعالى :
هارُونَ اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي
« 1 » .
قصهء پنجاهم سامرى و آنچه كرد « 2 »
باخبار « 3 » آمده است كه سامرى خالهزادهء موسى بود عليه السّلم ، و شاگردش بود و موسى او را دوست داشتى . در آن وقت كه فرعون هلاك شد جبريل عليه السّلم آمده بود بر ماديانى نشسته از دواب بهشت ، چون از آب برآمد . سامرى زيرك بود در ميان لشكر بنى اسرايل . چون جمال و بهاء جبريل
هامش
( 1 ) - الاعراف 138
( 2 ) - كردوى
( 3 ) - متن : قال باخبار