قصهء سى و ششم موسى عليه السلم
بدانكه موسى از بنى اسرايل بود . و اختلافست كه از فرزندان كه بود .
بعضى گفتهاند كه از فرزندان ابن يامين بود ، و بعضى گفتهاند از فرزندان يهودا بود و پدرش عمران بود و نامش موسى بود زيرا كه بميان آب و درختش يافتند .
و به زبان عبرى « مو » آب است و « سى » درخت .
و قصّه آن بود كه چون فرعون بفرمود كشتن فرزندان بنى اسرايل و بر هر زنى موكل كرده بود زنى ديگر ، چنان كه هيچ غايب
] b 66 [
نشدى مگر وقت نماز شام تا وقت نماز خفتن .
چون مادر موسى بار گرفت پدرش درگذشت ، و مادرش پنهان مىداشت تا وقت بار نهادن . حق تعالى چنان حكم كرد كه آمدن وى بوقت نماز خفتن بود . چون از مادر جدا شد و مادر او را بديد دوستى وى در دلش افتاد ، با خويشتن گفت چگونه كنم و كجا برم اين فرزند را و چون يابم از دل كه اين را پيش من هلاك كنند ؟
درين غم در خواب شد . و اين پس از آن بود كه موسى را برگرفته بود و پاك كرده و در سلهء از برگ خرما نهاده . در خواب بنمودندش كه مترس از هلاك كردن فرعون ، برو و در آب انداز كه حق تعالى نگاه دارد و به تو باز دهد . قوله تعالى :
وَ أَوْحَيْنا إِلى أُمِّ مُوسى أَنْ أَرْضِعِيهِ
« 1 » الاية . بدين دليلست كه وحى خواب درستست . و بعضى گويند وحى الهام بود كه چنين بايد كرد .
آنگاه مادرش خواهر او را چنين گفت كه چنين بايد كرد . و بعضى گويند از
هامش
( 1 ) - القصص 7