چون بارها بگشادند آن بضاعت را بازيافتند ، سخت شاد شدند ، و گفتند يا پدر ما درين كار ابن يامين هيچ دروغ نمىگوييم . اينك بضاعت بما باز داده است
] a 45 [
و در جوالهاى ما پنهان كرده و ما خود اين پنهان كردن ندانستيم .
اكنون بازرويم و اهل خويش را سير طعام كنيم ، و اين برادر را ببريم و نگاه داريم تا يك خروار گندم بيفزايد .
پس كار بساختند كه بروند . يعقوب گفت او را با شما نفرستم تا دست خطى به من ندهيد و عهدى بكنيد كه او را ببريد و بازآريد و بجاى او بدى نكنيد تا مگر خداى تعالى حكم ديگر كرده بود . پس عهد بكردند و سوگند بخوردند تا يعقوب او را با ايشان فرستاد .
و در قصّه آمده است كه چون بضاعت را دربارها باز بيافتند و پدر را بگفتند ، پدرشان با خود انديشه كرد و بگفت كه جز يوسف نيست و اگر نه چنين بودى هرگز ابن يامين را با ايشان نفرستادى .
آنگاه بارها كيل كردند و پيمودند . نيمى اهل بيت خويش را داد و نيمى خلق را .
پس تدبير راه كردند و بيرون شدند ، و يعقوب با اهل كنعان بگريستند .
پس پدر را گفتند چه وصيّت كنى ما را ؟ يعقوب گفت اين بضاعت را با خويشتن ببريد كه نبايد كه بخطا دربارهاى شما درآميخته بود و ما را حلال نباشد ، يا شما را بتجربه كرده است تا به كار حرام و حلال چگونهايد . و نيز وصيّت كنم شما را كه بيك دروازه در مرويد كه خلق شما را ببينند ، چه ترسم كه شما را چشمزخم رسد . قوله تعالى :
يا بَنِيَّ لا تَدْخُلُوا مِنْ بابٍ واحِدٍ وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْوابٍ مُتَفَرِّقَةٍ
« 1 » .
الآية . و هرچند چنين كنيد آن بود كه خداى تعالى خواهد و چيزى كم و بيش
هامش
( 1 ) - يوسف 67