گريان پيش پدر آمدند و گفتند .
يا أَبانا إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ وَ تَرَكْنا يُوسُفَ عِنْدَ مَتاعِنا فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ
« 1 » گفتند يا پدر رفته بوديم كه بر يكديگر پيشى كنيم بجز ( ؟ ) « 2 » دادن و يوسف را نزديك جامها مانده بوديم ، گرگ بيامد و او را بخورد ، و ما خود مىدانيم كه تو ما را استوار ندارى هرچند كه ما راست مىگوييم و آن پيراهن يوسف پيش پدر بنهادند .
قوله تعالى :
وَ جاؤُ عَلى قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ .
« 3 » گفت بياوردند پيراهن خون آلود بدروغ و گفتند گرگش بخورد . بدم كذب ، يعنى خون تازه .
چون يعقوب آن را بديد گفت : اين چيزيست كه شما شكاليدهايد « 4 » ميان خويش ، و مرا جز صبر كردن روا نيست ، قوله تعالى :
قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِيلٌ .
« 5 »
پس يعقوب آن پيراهن را بستد و بر روى خويش نهاد و مىگريست چندان كه نابينا شد . و بعضى گويند پس از آن به چند گاه نابينا شد ، و تضرّع و زارى ميكرد تا آنگاه كه جبريل آمد . يعقوب پرسيد كه يا جبريل يوسف من كجا است ؟ گفت خداى بهتر داند . يعقوب گفت يا جبريل چه بودى اگر مرا بغم اين فرزند مبتلا نكردى و او را نگاه داشتى . جبريل گفت اللّه تعالى سلام مىكند و مىگويد نگاه داشت « 6 » يوسف از آن كس چشم مىدار كه بوى سپردى .
يعقوب دانست كه عتاب است و خطا كرد و گريستن و تضرّع زيادت كرد و جبريل را پرسيد كه هركه بميرد نه جانش ملك الموت بردارد ؟ بايد كه پرسى كه جان يوسف من برداشت يا نه ؟ جبريل برفت و باز آمد و گفت يا يعقوب عزرايل ميگويد كه جان او نهبرداشتم . پس يعقوب بغم بنشست و زارى ميكرد .
هامش
( 1 ) - يوسف 17
( 2 ) - بخبر دادن . در نسخهء « بيا » : و خود تير مىانداختيم
( 3 ) - يوسف 18 و بتير آوردن رفتيم . ( شايد بخيز دادن ، يعنى مسابقهء دويدن )
( 4 ) - سگاليدهايد
( 5 ) - يوسف 18
( 6 ) - نگاهدارى