چنين در ياران تو رخنه بزرگ پديد آورد پس اگر تو را سوى غير او فرستيم چه خواهد شد ؟
ابن اشعث پاسخ داد كه : اى امير پندارى مرا سوى بقّالى از بقّالان كوفه يا يكى از جرامقه حيره فرستادهاى ندانى كه مرا سوى شيرى سهمگين و شمشيرى برنده در دست دلاورى بزرگ فرستادهاى از خاندان بهترين مردم ؟ ! پس عبيد الله پيغام داد كه : او را امان ده كه جز بدين گونه بر وى دست نيابى .
( 1 ) و از بعض كتب مناقب نقل است كه : مسلم مانند شير بود و نيروى بازوى او چنان كه مرد را به دست خود مىگرفت و به بام خانه مىانداخت .
( 2 ) و سيد در ملهوف گفته است : مسلم صداى سمّ اسبان را شنيد زره بپوشيد و بر اسب سوار شد و با اصحاب عبيد الله جنگيدن گرفت تا گروهى بكشت پس محمد اشعث بانگ زد و گفت :
اى مسلم تو را امان است . گفت : به امان خيانتكاران فاسق چه اعتبار ؟ و روى بدانها آورده كار زار مىكرد و رجز حمران بن مالك خثعمى را در روز قرن مىخواند : اقسمت لا اقتل الّا حرّا آه ، پس فرياد زدند كسى با تو دروغ نگويد و تو را فريب ندهد اما التفات به آنها نكرد تا جماعت بسيار بر او حمله كردند و زخم بسيار بر پيكر او وارد آوردند و مردى از پشتش نيزهاى بر او زد كه بر زمين افتاد و او را اسير كردند .
( 3 ) و در مناقب ابن شهر آشوب است كه : با تير و سنگ چندان بر پيكر او زدند كه مانده و كوفته شد و بر ديوارى تكيه داد و گفت : چون است كه بر من سنگ مىافكنيد مانند كفّار با اينكه من از اهل بيت پيغمبران ابرارم چرا مراعات حقّ رسول خدا را دربارهء ذريّت او نمىكنيد ؟
ابن اشعث گفت : خويشتن را به كشتن مده تو در زينهار منى .
مسلم گفت : آيا با اينكه توانايى دارم اسير گردم لا و اللّه چنين نخواهد شد و بر ابن اشعث حمله كرد او بگريخت مسلم گفت : بار خدايا تشنگى مرا مىكشد پس از هر سوى به روى حمله كردند و بكير بن حمران احمرى لب بالاى او را با شمشير بخست و مسلم بر وى شمشيرى بزد كه در اندرون او رفت و او را بكشت و كسى از پشت ، نيزهاى بر مسلم فرو برد كه از اسب بيفتاد و دستگير شد .
( 4 ) شيخ مفيد و جزرى و ابو الفرج گفتند : مسلم خستهء زخمها شد و از قتال فرو ماند پس به كنارى جست و پشت به خانهء همسايهء داد محمد اشعث نزديك او شد و گفت : تو را امان است .
مسلم گفت : آيا من ايمنم ؟ همهء آن مردم گفتند : آرى مگر عبيد الله بن عباس سلمى كه گفت :
لا ناقة لى فيها و لا جملى ( اين عبارت مثل است و در فارسى گويند : در اين كار خرم به كل نخوابيده يعنى دخلى در اين كار ندارم ) و به كنارى رفت .
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي ) — صفحة 94
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٩٤