( 1 )
حديث سى و ششم
ابن شهر آشوب از ابن عباس روايت كرده است كه : « هند از عايشه خواهش كرد كه تعبير خوابى كه ديده بود از پيغمبر عليه السّلام بپرسد پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود : او را بگوى كه خواب خويش بيان كند .
هند گفت : ديدم گويى خورشيد بالاى سر من طالع شده است و ماه از اندام من بيرون آمده و گويى ستارهء سياه از ماه جدا گشته و بر خورشيدى كوچك كه از خورشيد اولين جدا شده بود حمله كرد و آن را فرو برد پس افق تاريك شد آنگاه ديدم ستارگان چند در آسمان حركت مىكنند و ستارگانى سياه در زمينند امّا ستارگان سياه از همه جا آفاق زمين را فرو گرفتهاند .
پس چشم پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از اشك پر شد و دو بار فرمود : اى هند بيرون برو اى دشمن خداى كه اندوه مرا تازه كردى و خبر مرگ دوستان را به من دادى . چون بيرون رفت گفت : خدايا لعنت كن او را و نسل او را .
و از تعبير خواب پرسيدند فرمود : اما آن ماه ، معاويهء مفتون فاسق منكر خداى تعالى است و آن تاريكى كه مىگويد و ستارهء سياهى كه ديد از آن ماه جدا مىشود و بر آن خورشيد كوچك كه از خورشيد اول جدا شده بود حمله كرد و آن را فرو برد و سياه شد پس تعبير اين واقعه آن است كه پسر من حسين عليه السّلام را پسر معاويه مىكشد پس آفتاب سياه مىشود و افق تاريك مىگردد . اما آن ستارههاى سياه كه زمين را از هر جا فرو گرفتهاند پس آنان بنى اميهاند » .
( 2 )
حديث سى و هفتم
شيخ ابن نما در كتاب مثير الاحزان روايت كرده است از عبد اللّه بن عباس كه : « چون بيمارى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم سخت شد حسين عليه السّلام را به سينه خود چسبانيد و عرق آن حضرت هنگام رحلت بر او روان بود و مىگفت : يزيد را با من چهكار خداوند او را مبارك نگرداند خدايا لعنت كن يزيد را . آنگاه غشوه بر آن حضرت عارض شد و اين حالت دراز كشيد و باز به هوش آمد و حسين عليه السّلام را بر سينه گرفت و هر دو ديدهاش اشك مىريخت و مىگفت : البته من و كشندهء تو نزد خداوند عزّ و جلّ به يكديگر مىرسيم » .
( 3 )
حديث سى و هشتم
در كتاب مذكور از سعيد بن جبير از ابن عباس است كه گفت : « نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نشسته بودم حسن عليه السّلام آمد چون او را ديد بگريست و فرمود : سوى من سوى من ! پس او را بر