تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي ) — صفحة 152

مساهمون:

ص١٥٢
آب رود با عشيرت خود دروغ نگويد از مردم كوفه هيجده هزار كس با من بيعت كردند پس آن هنگام كه نامهء من به تو رسد شتاب فرماى در آمدن . و اهل كوفه نوشتند : صد هزار شمشير به يارى تو آماده است تأخير مكن . و قيس بن مسهّر صيداوى با نامهء آن حضرت سوى كوفه روان شد تا به قادسيه رسيد حصين بن تميم او را بگرفت و سوى عبيد الله فرستاد عبيد الله گفت : به منبر بالا رو و كذّاب بن كذّاب را ناسزاگوى . ( 1 ) ( ملهوف ) و در روايت ديگر است كه : چون نزديك كوفه رسيد حصين بن تميم مأمور عبيد الله راه بر او بگرفت تا تفتيش كند قيس نامه را بيرون آورد و بدريد حصين او را نزد عبيد الله فرستاد چون در جلو او بايستاد گفت : تو كيستى ؟ گفت : مردىام از شيعيان امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السّلام و پسرش عليهما السّلام گفت : چرا كتاب را بدريدى ؟ گفت : براى آنكه تو ندانى در آن چه نوشته است . گفت : از جانب كه بود و سوى كه نوشته ؟ گفت : از جانب حسين بن على عليهما السّلام سوى جماعتى از مردم كوفه كه نام ايشان را ندانم . ابن زياد خشمگين شد و گفت : به خدا از من جدا نشوى تا نام آنان را با من بگويى يا بالاى منبر روى و حسين بن على و پدرش و برادرش عليهم السّلام را لعن كنى و گرنه تو را پاره پاره كنم . قيس گفت : اما آن قوم نامشان را نگويم اما لعن را بكنم پس به منبر بالا رفت و خداى را سپاس گفت و ستايش كرد و درود بر پيغمبر فرستاد و على و حسن و حسين عليهم السّلام را فراوان بستود و رحمت فرستاد و عبيد الله بن زياد و پدرش و ستمكاران بنى اميه را از اول تا آخر لعن و نفرين كرد آنگاه گفت : أيها الناس من فرستادهء حسينم سوى شما و او را در فلان موضع بگذاشتم اجابت او كنيد . ابن زياد را خبر دادند كه او چه گفت : بفرمود او را از بالاى قصر به زمين انداختند و بمرد . ( 2 ) ( ارشاد ) روايت شده است كه : او را دست بسته به زمين افكندند استخوانهايش بشكست و هنوز رمقى مانده بود كه مردى بيامد لخمى عبد الملك بن عمير نام ، سر او ببريد . گفتند : چرا چنين كردى و نكوهش كردند گفت : خواستم آسوده‌اش كنم . آنگاه حسين عليه السّلام از حاجر روانه شد به آبى رسيد از آبهاى عرب و عبد اللّه بن مطيع عدوى [ 1 ]
هامش
[ 1 ] مؤلف گويد : عبد اللّه بن مطيع بن اسود بن حارثه قرشى در عهد نبى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بزاد آن هنگام كه اهل مدينه بنى اميه را بيرون كردند در ايّام يزيد بن معاويه او رئيس قريش بود و عبد اللّه بن حنظله رئيس انصار وقتى اهل شام بر مردم مدينه پيروز شدند روز حرّه عبد اللّه بن مطيع بگريخت و در مكه به عبد اللّه زبير پيوست و از ياران او بود با ابن زبير كشته شد او هم با او كشته شد و در دلاورى و چالاكى در ميان قريش سر آمد همه بود . و مترجم گويد : سابقا در اول فصل چهارم ملاقات عبد اللّه مطيع با امام بگذشت با اندكى اختلاف و به نظر من اين گونه روايات در كمال اعتبار است و اصل واقعهء منقوله قطعا صحيح ؛ چون به دو طريق دو راوى با اختلاف در خصوصيات را ممكن نيست از يكديگر گرفته باشند و اختلاف آنها محمول بر آن است كه خصوصيّت را فراموش كرده‌اند مثلا عبد اللّه مطيع پيش از خروج از مدينه امام عليه السّلام را ملاقات
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي ) — صفحة 152 | الشيخ عباس القمي / علامه شعرانى