هم چنان با كفن رها كرد و به طرف خانه خود بازگشت .
او به فرزندان خود گفت : من چگونه پدرى براى شما بودم ، گفتند براى ما پدر خوبى بودى گفت : من اكنون حاجتى به شما دارم ، گفتند بگوئيد ما خواسته شما را انجام مىدهيم ، گفت : من دوست دارم هر گاه مردم مرا بسوزانيد تا خاكستر شوم .
هنگامى كه خاكستر شدم آن را جمع كنيد ، و بعد نصف آن را وسيله باد در بيابان رها كنيد ، و نصف آن را در دريا پراكنده نمائيد . هنگامى كه او درگذشت يكى از فرزندانش به وصيت او عمل كرد و خاكسترش را به بيابانها و دريا پراكنده ساخت .
در اين هنگام خداوند متعال به بيابان و دريا امر كرد همه خاكسترها را جمع كنند ، و بعد از پيوست همه آنها بار ديگر آن مرد در مقابل خداوند ظاهر شد ، خداوند فرمود : چرا به فرزندانت اين گونه وصيت كردى تا آنها بدنت را اين چنين كنند .
آن مرد گفت : بار خدايا سوگند به عزّت تو ترس از تو مرا واداشت تا اين چنين وصيت كنم ، خداوند عز و جل فرمود : من به زودى طرف مقابل شما را راضى خواهم كرد ، و تو را از ترس آسوده مىكنم و گناهت را مىآمرزم .
23 - يك نفر از انصار گويد : يكى از روزها رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله در سايه درختى استراحت كرده بودند و اين روز بسيار گرم بود ، در اين هنگام مردى آمد و جامههايش را كند و در شنها و خاكهاى داغ غلطيد ، گاهى كمر و گاهى شكم خود را داغ مىكرد ، و گاهى هم پيشانى خود را بر زمين مىنهاد .
او با خود مىگفت : اى نفس بچش ، آنچه در نزد خداوند است سختتر از اين خواهد بود رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله هم به اين جريان نگاه مىكرد ، بعد از اين آن مرد لباسهاى خود را در بر كرد و آماده رفتن شد .
در اين هنگام رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله كه متوجه اعمال او بود وى را به طرف خود دعوت فرمود و گفت : اى بنده خدا امروز كارى كردى كه من تاكنون نظير آن را
بحار الأنوار (ج64) (ايمان و كفر) (فارسى) — صفحة 67
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٦٧