كس در حالتهاى ساده هم مىتواند اين قانون مسلّم را به صورت اجمالى در باطن خود بيابد ؛ يعنى اينكه شخص به احساس وجدانى خود در شكل مجردش نيازى ندارد و اگر نيازى هم داشته باشد ، اين انديشهء خالى و فارغ از همه چيز ، هيچ نفع مشخّصى را عايد ما نمىكند .
در اينجا ، ناگزير بايد به جنبهء ديگرى توجّه كنيم . اكنون كه به هر طرف نگاه مىكنيم جز تاريكى چيزى نمىبينيم ، در كجا آن نور زيبا را بجوييم تا دلها و وجدانهايمان را هدايت كنيم ؟ . . . و در كجا آن رهاننده را بيابيم كه جانهاى ما به او وابسته است ، درحالىكه شكّ و ترديد بر نفوس ما سايه افكنده است ؟
در برابر اين پرسشها ، جز يك پاسخ كه خود را بر ذهن ما تحميل مىكند ، چيزى براى گفتن نداريم ، زيرا كسى جز ذات آفريدگار كه خالق نفس آدمى است ، جوهر نفس و راه سعادت و كمال آن را با صلاحيّت و بينش عميق نمىشناسد :
« أَ لا يَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ »
« 1 » .
از آن نور بىنهايت ، بايد نورانيّت كسب كنم و بايد براى هدايت وجدانم روى دلم را به سوى آن ضمير اخلاقى مطلق برگردانم :
« وَ عَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسى أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ »
« 2 »
بنابراين به جاى اينكه بگوييم : عقل محض
( Raison transcendentale )
( چنانكه در بيان كانت بود ) ، بايد بگوييم : عقل آسمانى
( Raison transcendante )
، و به جاى اينكه به امرى مجرّد و تصوّرى ذهنى مستند كنيم ، بايد به آن واقعيّت محسوس زندهء دانايى منتسب كنيم كه همان عقل الهى است ، بنابراين تنها نور وحى است كه ممكن است جاى نور فطرى را بگيرد ، چه اينكه قانون تعهدآور الهى است كه بايد مداوم باشد و قانون اخلاقى فطرى را كامل سازد .
در قرآن كريم ، عقل و نقل در كنار هم حركت مىكنند و اين مطلبى است كه از آيهء شريفه
هامش
( 1 ) - ملك ( 67 ) آيهء 14 : « آيا آن كسى كه موجودات را آفريده است ، از حال آنها آگاه نيست ، درحالىكه او ( از اسرار دقيق ) آگاه است » .
( 2 ) - بقره ( 2 ) آيهء 216 : « چهبسا شما از چيزى اكراه داشته باشيد ، درحالىكه آن براى شما خير است و مايهء سعادت و خوشبختى ؛ و چهبسا چيزى را دوست داشته باشيد و آن براى شما شر است ، و خدا مىداند و شما نمىدانيد . »