هم سواره نزد ابوالحسن عليه السلام رفتند و نامهء متوكّل را به آن حضرت دادند و ضربالاجل سه روز تعيين كردند ، همين كه سه روز تمام شد به سراى آن حضرت برگشت ديد چهارپايان زين شده و بارها بسته است ، از اين كارها فراغت يافته ، به سمت عراق حركت كردند و بريحه نيز پشت سر او حركت كرد ، همين كه قسمتى از راه را طى كردند ، بريحه ( به امام ) گفت :
من دانستم كه شما اطلاع يافتيد ؛ من باعث انتقال شما شدهام ! و اينك سوگندهاى مغلّظه مىخورم كه اگر نزد اميرالمومنين [ ! ] يا يكى از نديمان و پسرانش از من شكايت كنيد نخلستان تو را آتش مىزنم و دوستانت را مىكشم و چشمههاى كشتزارت را مسدود مىسازم ، چنين مىكنم و چنان خواهم كرد ! !
ابوالحسن عليه السلام باشنيدن سخنان بريحه نگاهى بهطرف او كرد و فرمود :
« من فردا شكايتم را از تو به درگاه خدا مىكنم و هرگز شكايت تو را به او نخواهم كرد ، و پس از آن شكوه تو را به ديگران از خلق خدا خواهم كرد ! »
راوى مىگويد : بريحه با شنيدن سخنان امام عليه السلام خودش را به روى پاى آن حضرت انداخت و زارى كرد و طلب عفو نمود ! امام عليه السلام فرمود :
« من از تو گذشتم ! » . « 1 »
27 - مسعودى مىگويد : از يحيىبن هرثمه نقل كردهاند ، مىگويد : دلايل ( امامت ) ابوالحسن عليه السلام شگفتيهايى بود كه از او در بين راه ديدم ، از جمله آنكه در منزلى فرود آمديم كه هيچ آب نبود به حدى كه از تشنگى بيم تلف شدن چهارپايان و شترانمان را داشتيم و گروهى نيز همراه ما بودند و
هامش
( 1 ) - اثبات الوصيه : ص 225 .