5 - از يزيد كناسى نقل كرده است ، مىگويد : امام باقر عليه السلام فرمود :
« جوانانى از شاهزادگان بنى اسرائيل ، متعبّد بودند و عبادت در بين شاهزادگان بنى اسرائيل رسم شده بود ؛ آنها بيرون شده بودند بين شهرها مىگشتند كه مردم از آنها پند گيرند ، تا اين كه به قبرى رسيدند در كنار راه ديدند باد خاك آن را برده است جز نشانى از قبر بودن آن چيزى باقى نگذاشته است ، با خود گفتند : هم اكنون اگر ما از خدا بخواهيم تا اين صاحب قبر را براى ما بر انگيزد ، از او بپرسيم طعم مرگ را چگونه چشيد !
از خدا خواستند و دعاى آنها كه خدا را بدان وسيله مىخواندند ، اين بود : پروردگارا ! ما را جز تو خدايى نيست و تو آن آفرينندهء جاودان غيرغافل و زندهاى كه مرگ ندارد ! تو را هر روز ، كارى است ، همه چيز را مىدانى بدون اين كه كسى تعليم دهد ! اين مرده را به قدرت خود براى ما برانگيزان !
امام عليه السلام فرمود : « پس از دعاى آنان مردى با سر و صورت سفيد از ميان قبر بيرون آمد در حالى كه خاك را از سرش مىزدود هراسان چشم به طرف آسمان دوخته ، به آنها گفت : چه چيز شما را كنار قبر من بازداشت ؟
گفتند : ما تو را در خواست كرديم تا از تو بپرسيم : طعم مرگ را چگونه يافتى ؟
به ايشان گفت : من نود و نه سال است كه در اين قبر ساكنم هنوز رنج و گرفتارى مرگ از من بر طرف نشده است ! و تلخى مرگ از گلوى من بيرون نرفته است . به او گفتند : آيا تو روزى كه مردى با همان سر و
مسند الإمام الباقر (ع) (مسند امام باقر ع) (فارسى) — صفحة 310
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص٣١٠