نمى ديد و بر آن اندوه مى خورد و مى گداخت ، و درگذشت و به مقصود و خواستهء خود نرسيد .
از جمله اشعار او اين ابيات است كه در اين زمينه سروده است : « من شايستگى برترى و علو را ندارم ، اگر آنچه كه از پدرم بوده براى فرزندم فراهم نباشد . » و اين گفتارش : « جاى شگفتى است از آنچه محمد [ يعنى سيد رضى ] به آن گمان مى برد و خيال مى بندد و حال آنكه همين گمان در پارهيى از موارد غدار است .
« من آتش زنهيى مى بينم كه پياپى جرقه مى زند . شايد روزى براى آن آتشى باشد . » در يكى از اين قصايد كه در ديوان او از اين گونه بسيار ديده مىشود ، با خشونت و تندى فراوان سخن گفته است و ما به سبب كراهتى كه از ذكر آن داريم از نقل بقيه آن خوددارى كرديم .
ابو اسحاق ابراهيم بن هلال صابى نويسندهء معروف ، كه دوست سيد رضى بود و ميان ايشان پيوند ادبى و نامه نوشتن به يكديگر و سرودن اشعار برادرانه و دوستانه معمول و متداول بود ، در اين باره ضمن ابياتى براى او چنين سروده است : « فراست و زيركى من به من خبر مىدهد كه به زودى به بلندترين مرتبهء علو ، ارتقاء خواهى يافت . من پيش از فرا رسيدن آن ترا سخت تعظيم مى كنم و مى گويم خداوند عمر سيد را بلند و طولانى فرمايد » سيد رضى در پاسخ اين قصيدهء صابى ، قصيدهيى طولانى سروده كه در ديوان
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 31
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٣١