مير بين ما زياد مىشد و آنها كه مانده بودند ، مىگفتند : اگر ما بيرون رفته بوديم ، مرگ در بين ما كمتر مىشد . فرمود : « پس نظر دسته جمعى اين شد كه هرگاه طاعون بين آنها اتفاق مىافتاد و آن را احساس مىكردند همگى از شهر بيرون مىرفتند و از ترس مرگ ، همگى از شهر بيرون مىشدند و از طاعون فاصله مىگرفتند و به هر شهرى كه خدا مىخواست ، مىرفتند . سپس به شهر ويرانهاى گذر كردند كه مردمانش آنجا را ترك كرده بودند و طاعون آنها را نابود كرده بود در آنجا فرود آمدند ، همين كه بارهايشان را گذاشتند و آرام گرفتند ، خداى عزّوجلّ فرمود : همگى در همان لحظه بميريد ! و همگى خاكستر شدند كه باد به اين طرف و آن طرف مىبرد و سر راه رهگذران قرار گرفتند .
رهگذران آنها را جارو مىكردند و به يك طرف جاده مىزدند و در جايى گرد مىآوردند پس پيامبرى از پيامبران بنى اسرائيل به نام حزقيل بر ايشان گذر كرد ، چون آن استخوانها را ديد گريست و غمگين شد و عرضه داشت : پروردگارا ! اگر صلاح مىدانى الّساعه اينها را زنده كن چنان كه ميراندهاى ! تا شهرهايت را آباد كنند و بندگان تو را به دنيا آورند و خود با ديگر عبادت كنندگان از خلقت تو را عبادت كنند . پس خداوند بر او وحى كرد : آيا تو اين كار را دوست مىدارى ؟ عرض كرد : آرى پروردگار من !
فرمود : « پس خداى عزّوجلّ به او وحى كرد : اگر چنين و چنان بگويى ! پس او همان طورى كه خداى عزّوجلّ دستور داده بود گفت : امام صادق عليه السلام فرمود : « آن اسم اعظم بود . همين كه حزقيل آن كلام را گفت :
نگاهى به استخوانها كرد كه به طرف يكديگر پرواز مىكنند پس دوباره
مسند الإمام الباقر (ع) (مسند امام باقر ع) (فارسى) — صفحة 150
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص١٥٠