داخل يك برد يمانى پيچيد وى بردهاى داشت به نام سهم كه او را از همان سهم ( غنائم ) خريده بود كه از جنگ خيبر به او رسيده بود ، گلوبند را به او داد و گفت : اين گلوبند رابگير و ببر به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بده و تو خود نيز متعلق به آن حضرت باش !
غلام گلوبند را گرفت و آن را خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آورد و آنچه عمار گفته بود به عرض آن حضرت رساند . پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود : خدمت فاطمه عليها السلام برو و گلوبند را به او بده و تو خود نيز مال او هستى ! غلام گلوبند را آورد و سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را به فاطمه عليها السلام گفت ، پس فاطمه گلوبند را گرفت و آن غلام را آزاد كرد ، غلام خنديد فاطمه عليها السلام پرسيد :
چرا مىخندى ؟ عرض كرد : بركت زياد اين گلوبند مرا به خنده واداشت ! گرسنهاى را سير كرد و برهنهاى را پوشاند و تهى دستى را توانگر ساخت و بندهاى را آزاد نمود و سرانجام به دست صاحبش برگشت ! » . « 1 »
12 - ابن شهرآشوب از عمروبن دينار نقل كرده است ، مىگويد : امام باقر عليه السلام فرمود : « از روزى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از دنيا رفت ، هرگز كسى فاطمه عليها السلام را تا وقتى كه زنده بود خندان نديد . » . « 2 »
13 - طبرسى به اسناد خود از جابر به نقل از امام باقر عليه السلام آورده است ، فرمود : « وقتى على عليه السلام با فاطمه عليها السلام ازدواج كرد ميان خانه را شن گسترد و بستر ايشان پوست گوسفندى بود و بالش آنها كيسهاى از ليف خرما و چوبى به زمين كرده و مشك آبِ خود را روى آن قرار داده و با
هامش
( 1 ) - بشارةالمصطفى : ص 167 .
( 2 ) - مناقب : 2 / 101 .