53 - اربلى از عبداللَّهبن محمّدبن عمربن على نقل كرده است ، مىگويد :
نزد دائيم محمّدبن على عليهما السلام نشسته بودم يحيى بن سعيد و ربيعة الرّأى نيز آنجا بودند ، ناگهان دربان آمد و گفت : اينك گروهى از مردم عراقند ، پس ابواسحاق سبيعى ، جابر جعفى ، عبداللَّهبن عطاء و حكم بن عُيينه وارد شدند و سخن گفتند .
امام محمّدبن على عليهما السلام رو به جابر كرد و فرمود : « فقهاى عراق دربارهء اين قول خداى عزّوجلّ :
« وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى بُرْهانَ رَبِّهِ »
« 1 » ، چه مىگويند ؟ آن برهان چيست ؟ » .
جابر گفت : ( مىگويند : ) ديد كه يعقوب انگشت ابهام خود را به دندان مىگزد ! .
فرمود : « نه ، پدرم از قول جدم علىّبن ابىطالب عليهما السلام نقل كرده است كه وى ( يوسف ) رفت كه بند جامهاش را باز كند ، زليخا به سمت بتى كه تاجى از درّ و ياقوت بر سر و در گوشهء خانه بود رفت ، و روى آن را با جامهء سفيدى پوشاند ، اينجا بود كه يوسف گفت : چه مىكنى ؟ گفت : من از خدايم شرم مىكنم كه مرا در اين حال ببيند ! يوسف با شنيدن اين سخن ، گفت :
تو از بتى كه نه مىخورد و نه مىآشامد ، شرم مىكنى ، من از خداى خودم كه بر عمل هر كسى شاهد و ناظر است شرم نكنم ! سپس گفت : به خدا كه هرگز به من دست نخواهى يافت . اين بود آن برهانى كه يوسف ديد . » . « 2 »
هامش
( 1 ) - يوسف / 24 . همسر عزيز مصر قصد او را كرد و يوسف نيز اگر برهان پروردگار را نمىديدچنان مىكرد .
( 2 ) - حلية الأولياء : 3 / 181 .