كجاست ؟
آن مرد گفت : آرى ، به راستى كه من نيازمند و تهى دستم . ابوجعفر عليه السلام به دست خود در ورق سفيدى چيزى نوشت و مهر كرد ، سپس فرمود :
« امشب اين نوشته را ببر تا به وسط بقيع سپس آنجا صدا بزن : يا درجان ! مردى شال به سر بلافاصله خواهد آمد و نوشته را به او بده ! و بگو : من فرستادهء محمّدبن على هستم و هر چه خواستى به او بگو !
مىگويد : آن مرد نوشته را گرفت و رفت ، همين كه فردا شد ، از روى عمد خدمت ابوجعفر عليه السلام آمدم تا از حال آن مرد باخبر شوم ، ناگهان ديدم بر در خانهء ابوجعفر عليه السلام ايستاده منتظر است كى اجازهء ورود دهند ، با هم خدمت ابوجعفر عليه السلام رسيديم ، آن مرد عرض كرد : خدا بهتر مىداند كه علم خود را در نزد چه كسى قرار دهد ! من نوشتهء شما را آن شب بردم تا وسط بقيع كه رسيدم ، درجان را صدا زدم مردى شال به سر آمد و گفت :
من درجانم چه كار دارى ؟
گفتم : من فرستادهء محمّدبن على عليهما السلام هستم و اين هم نوشتهء اوست .
گفت : خوش آمدى اى فرستادهء حجت خدا بر خلق ! و نوشته را گرفت و خواند و گفت :
مايلى پدرت را ببينى ؟ گفتم : آرى . گفت : از جاى خود حركت نكن تا نزد تو بيايد ! كه او در « ضجنان » « 1 » است ، او رفت و زياد طول نكشيد كه مرد سياهى نزد من آمد كه در گردنش ريسمان سياهى بود ، زبانش آويخته ؛ و از دهانش بيرون مىآمد و شلوار سياهى بر تن داشت ، به او اشاره كرد و
هامش
( 1 ) - نام كوهى در اطراف مكه و به قولى بين مكه و مدينه است ( لسان العرب : ج 14 حرف نون ) - م .