فدخلت عليه يوما وهو في دار الرجال ، فسمعت حركة في البيت وناداني : مكانك لا تبرح ! فلم أجسر أخرج ولا أدخل فخرجت عليّ جارية معها شيء مغطّى ، ثمّ ناداني :
ادخل فدخلت ، ثمّ نادى الجارية فرجعت ، فقال لها : اكشفي عمّا معك ، فكشفت عن غلام أبيض حسن الوجه فكشف عن بطنه ، فإذا شعر نابت من لبّته إلى سرّته أخضر ليس بأسود ،
فقال : هذا صاحبكم .
ثمّ أمرها فحملته فما رأيته بعد ذلك حتّى مضى أبو محمّد عليه السّلام .
فقال ضوء بن عليّ : قلت للفارسي : كم كنت تقدّر له من السنين ؟ قال : سنتين .
قال العبديّ : فقلت لضوء : كم تقدّر أنت ؟ فقال : أربع عشرة سنة .
شرح
يكروز كه ايشان در بيرونى بودند به محضرشان شرفياب شدم ، صداى حركت كردن در خانه را شنيدم وحضرت هم به من فرمودند : سر جاى خودت بايست وحركت نكن ! من هم نه جرأت خروج از خانه را داشتم ونه داخل شدن ، در همين حين كنيزى بيرون آمد وچيزى با أو بود كه پوشيده شده بود . بعد حضرت به من فرمودند : داخل شو ومن وارد شدم ، سپس حضرت كنيز را صدا زدند وكنيز هم برگشت ، حضرت به كنيز فرمودند : پرده را از چيزىكه با توست بردار ، كنيز پرده را از چهره پسرى برداشت كه سفيد وبسيار زيبا بود ، بعد از شكمش پرده را برداشت ، [ ديدم كه ] يك خط موى سبز رنگ از ناف أو روئيده بود . بعد حضرت فرمودند : ايشان صاحب شما است .
سپس حضرت به كنيز امر فرمودند كه أو را ببرد ومن ديگر أو را نديدم تا وقتي كه أبو محمّد عليه السّلام از دنيا رفت .
ضوء بن علي مىگويد به مرد فارس گفتم : تو سن أو را چند سال تخمين مىزنى ؟
گفت : دو سال .
عبدي مىگويد كه به ضوء گفتم : الآن چقدر سن أو را تخمين مىزنى ؟ گفت : چهارده سال .