تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إعلام الورى بأعلام الهدى (زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى) — صفحة 353

مساهمون:

ص٣٥٣
ابن زياد نموده و گفت : بجان خودم سوگند عزيزان مرا كشتى و ريشهء مرا قطع كردى اگر اكنون دلت آرام گرفته پس چرا زخم زبان ميزنى و ما را بيشتر ناراحت ميكنى . ابن زياد گفت : اين زن با سجع سخن ميگويد بجانم قسم پدرش هم اين چنين سخن ميگفت زينب فرمود : زنان را با سجع چه ارتباطيست و من اكنون حال اين طرز سخن گفتن را ندارم و ليكن از شدت درد و ناراحتى مطلبى بر زبانم جارى شد . پس از اين حضرت سجاد را نزد ابن زياد آوردند پرسيد شما كه هستى ؟ گفت : من علي بن الحسين هستم گفت : آيا علي بن الحسين را خداوند نكشت ؟ فرمود : من برادرى ديگر بنام علي داشتم مردم او را كشتند ابن زياد گفت : خير خداوند او را كشته است حضرت سجاد عليه السّلام فرمود : خداوند در هنگام مرگ جان همه را ميگيرد . ابن زياد بخشم آمد و گفت : حالا در مقابل حرف من اعتراض ميكنى و جواب گفتارم را ميدهى اينك اين را ببريد گردنش را بزنيد زينب عليها السّلام دستش را در گردن او انداخت و گفت اى ابن زياد بس است ديگر خون ما را نريز ، به خداوند سوگند من دست از اين برنميدارم تا آنگاه كه مرا هم بكشند ابن زياد مدتى به حضرت زينب و علي بن حسين عليهم السّلام نگاه كرد و پس از اين گفت از اين محبت تعجب مىكنم به خداوند قسم من يقين كردم وى دوست داشت او را هم بكشم اكنون او را رها كنيد زيرا وى به خود مشغول است ، بعد از اين جريان ابن زياد از جاى خود حركت كرد و رفت . روز بعد از ورود اهل بيت عليهم السّلام بكوفه ابن زياد امر كرد تا سر مبارك حضرت سيد الشهداء عليه السّلام را در كوچهاى كوفه و ميان قبائل گردانند زيد بن ارقم گويد : سر حسين ابن علي را از نزديك منزل من عبور دادند در حالى كه بالاى نيزه قرار داشت و من در اين وقت در ميان غرفه نشسته بودم هنگامى كه سر مبارك به من نزديك شد شنيدم اين آيهء مباركه را قرائت مىكند :
أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ كانُوا مِنْ آياتِنا عَجَباً
به خداوند قسم از شنيدن اين صدا موهاى بدنم راست شد و گفتم : سر مباركت با اين وضع از داستان اهل كهف شگفت‌تر است . پس از اينكه سر مبارك را در شهر كوفه گرداندند ، بار ديگر بدار الاماره آوردند ابن زياد سرهاى شهداء را هم با سر مبارك سيد الشهداء به زحر بن قيس داد و او را به