ابن ذى يزن بر حكومت حبشه غالب شده در اين هنگام جماعتى از قريش كه از جملهء آنها يكى عبد المطلب بود نزد او رفتند ، هنگامى كه نزد او رسيدند از وى اجازهء ورود خاستند ( در اين جا مرحوم طبرسى مقدارى از حديث را حذف كرده و بعد فرموده ) : راوى گويد : سيف بن ذى يزن عبد المطلب را دعوت كرد او را نزد خود جاى داد و گفت : من در نظر دارم از اسرار خود مقدارى با شما صحبت كنم ، و جز شما با كسى ديگر از اين موضوعات بحث نميكنم ، و چون شما را محل اطمينان ميدانم از اين جهت قصد دارم تو را از اين مطالب آگاه كنم ، اين مطالب بايد در نهان بماند تا خداوند او را ظاهر سازد و امر خود را آشكار نمايد .
من در كتاب مخصوصى كه اكنون در نزد ما نگهدارى مىشود ، و علوم آن را جز ما كسى نميداند ، خبر عظيمى يافتهام كه بسيار اهميت دارد ، در اين خبر مطلبى است براى مردم عموما و براى خانوادهء شما خصوصا شرافت و عزت بزرگى در بر دارد كه موجب شرف و فضيلت در حيات و ممات خواهد بود .
عبد المطلب گفت : چه قدر خوب است كه اين خبر خوش و مسرت بخش از طرف ملك اعلام شود ، اكنون بفرمائيد اين موضوع از چه قرار است جان باديهنشينان قربانت گردد ؟ ! گفت : در تهامه كودكى متولد خواهد شد كه بين دو كتف او خالى خواهد بود ، وى پيشواى مردم خواهد شد ، و رياست و زعامت در خانوادهء شما تا روز قيامت باقى خواهد ماند .
عبد المطلب گفت : ما اكنون انتظار خواهيم كشيد تا اين موضوع ظاهر گردد و من از اين خبر خوش كه به ما داديد خوش وقت شدم ، و اگر از عظمت و بزرگوارى و عزت و قدرت ملك نبود هر آينه از اسرار اين خبر بزرگ مىپرسيدم تا بيشتر خوش حال گردم .
سيف بن ذى يزن گفت : اين كودكى كه متولد خواهد شد ، نام او محمّد است ، پدر و مادرش خواهند مرد و كفالت او به عهدهء جد و عمويش خواهد افتاد ، و اين كودك
إعلام الورى بأعلام الهدى (زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى) — صفحة 17
مساهمون: الشيخ الطبرسي
ص١٧