نحن جوار من بنى النجّار * و حبّذا محمد من جار
راوى گويد : حضرت خاتم النبيّين صلى اللَّه عليه و آله به طرف آنها متوجه شد و گفت : آيا مرا دوست داريد انصار گفتند : آرى شما را دوست داريم فرمود : من نيز شما را دوست دارم .
على بن ابراهيم گويد : يهوديان بنى نضير و بنى قريظه و بنى قينقاع خدمت حضرت رسول رسيدند و گفتند : يا محمد ! مردم را به چه دعوت ميكنى ؟ فرمود :
به يگانگى خداوند و رسالت خود مردم را ميخوانم ، من همان رسولى هستم كه شما اوصاف مرا در تورات مىبينيد و از پيغمبران خود نيز راجع به من مطالبى را شنيدهايد مگر انبياء شما نگفتند ، كه : پيغمبرى از مكه ظاهر خواهد شد و به يثرب هجرت خواهد كرد .
يكى از علماى شما كه از شام آمده بود به شما گفت : من از لذت زندگى و طعامهاى لذيذ گذشتم ، و به طرف فقر و گرسنگى رو آوردم ، اين رنجها براى اينست كه در همين نزديكىها در « حره » پيغمبرى ظاهر خواهد شد ، اين پيغمبر در مكه مبعوث ميگردد و به اين جا مهاجرت مىكند ، وى آخرين انبياء و افضل آنان مىباشد .
اين پيغمبر بر حمارى سوار مىشود ، و لباس مختصرى ميپوشد ، و به نان اندكى قناعت مىكند ، در چشمهايش قرمزى مشاهده ميگردد ، و بين شانههايش خاتم نبوت قرار دارد ، او شمشيرى روى شانهاش ميگذارد و از احدى هم باك ندارد ، اين پيغمبر در معاشرت و مجالست خندهرو و بشاش است ، ليكن در ميدان جنگ خون ميريزد حكومت و سلطنت او تا آنجا كه پاى آدمى رسيده خواهد رفت .
يهوديان گفتند : ما اين مطالب را شنيدهايم ، ولى اكنون نزد شما آمدهايم تا با هم عهد و پيمان ببنديم خواسته ما از شما اينست كه ما را با همديگر اختلافى نباشد ما راجع به شما بىطرفى اختيار خواهيم كرد و با دوستان و دشمنان شما كارى نخواهيم داشت ، شما هم با ما و ياران ما كارى نداشته باشيد تا ببينيم كار شما به كجا خواهد رسيد .