است . خواهش مىكنم وقتى نزد او رفتيد از اين بابت با وى سخن نگوييد و تندى نكنيد . آن حضرت فرمود : « به خدا سوگند كه تصميم و نظر خودم هم همين بود . » آن گاه فرمود تا لباسهايش را آوردند . پوشيد و برخاست و مردم همگى با ايشان راه افتادند تا به نزد مأمون آمدند . چون آن حضرت را ديد ، برخاست و او را در آغوش كشيد و به سينه چسباند « 1 » و خوش آمد گفت و دستور داد هيچ كس وارد نشود و همواره با آن جناب از هر درى سخن مىگفت . در پايان جلسه امام فرمود : « مأمون ! » گفت : بله . فرمود : « مىخواهم يك پندت دهم ؛ آن را بپذير . » گفت : با كمال سپاسگزارى ، آن را مىپذيرم . فرمود : « دوست دارم شب بيرون نروى ؛ چون من به اين خلق نگونسار بر تو اطمينانى ندارم . من دعايى دارم ؛ خود را به آن متحصّن ساز و به سبب آن خود را از بدىها و بلاها و ناگوارىها و آسيبها نگهدار . همچنان كه خداوند مرا ديشب از گزند تو نگاه داشت و اگر با سپاه روم و ترك برخورد كنى و تمامى آنان با همگى اهل زمين در برابر تو متّحد شوند ، به اذن خداوند قاهر قادر ، نخواهند توانست آسيبى به تو وارد سازند . اگر مىخواهى ، برايت بفرستم تا از همهى آن چيزها كه گفتم ، ايمن گردى . » گفت : بلى ، به خطّ خود بنويس و برايم بفرست . آن حضرت پذيرفت .
فردا صبح ابو جعفر عليه السّلام مرا احضار كرد . چون به خدمتش رسيدم و در پيشگاهش قرار گرفتم ، فرمود پوست آهويى را كه از سرزمين تهامه گرفته شده بود ، آوردند . بعد به خطّ خود اين عقد را نوشت و بعد فرمود :
« اين را به امير بده و به او بگو براى آن لولهاى از نقره بسازد و آن چه را بعد از اين خواهم گفت ، بر آن حك كند و چون خواست بر بازو ببندد ، به بازوى راست خود ببندد و وضوى كامل بسازد و چهار ركعت نماز گزارد و در هر ركعت حمد يك مرتبه و آية الكرسى و آيهى
شَهِدَ اللَّهُ . . .
« 2 » و سورههاى
وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها
و
وَ اللَّيْلِ إِذا يَغْشى
و
قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ
را هفت مرتبه بخواند و چون نمازش به پايان رسيد ، بر بازوى
هامش
( 1 ) ابن شهر آشوب در مناقب تا اين جا را نقل كرده است ( مناقب 4 : 394 ) .
( 2 ) آل عمران ( 3 ) : 19 .