به روى ما بگشاييد و با ما خريد و فروش كنيد هم چنان كه با يهود و نصارى و مجوس معامله مىكنيد . گفتند : شما از آنان بدتريد ؛ چون آنها جزيه مىدهند و شما نمىدهيد . پدرم فرمود : پس دروازه را بگشاييد و ما را جاى دهيد و مانند آنها از ما جزيه دريافت كنيد . باز هم امتناع كردند و گفتند : در را نمىگشاييم و احسانى در حقّ شما نمىكنيم تا اين كه خود بر پشت چارپايانتان از گرسنگى و تشنگى بميريد يا چارپايانتان در زير پاى شما بميرند . هر چه پدرم پند داد ، سودى نبخشيد و بر سركشى و لجاجت خود افزودند .
پدرم چون وضع را چنين ديد ، از اسب پياده شد و به من فرمود :
تو از جاى خود حركت مكن . كوهى در آن نزديكى بود كه بر شهر مدين احاطه داشت . پدرم بالاى آن كوه رفت و اهالى شهر او را مىديدند كه چه مىكند . چون به بلندترين نقطهى آن رسيد ، به سوى شهر رو كرد و دو انگشت خود را بر گوشهايش نهاد و با صداى بلند [ آياتى را كه خداوند در داستان شعيب عليه السّلام نازل كرد و مشتمل بر مبعوث كردن شعيب بر اهل مدين و معذّب گرديدن آنان به خاطر نافرمانيشان بود ] خواند :
( و به سوى مدين برادرشان شعيب را فرستاديم ) - تا اين آيه : ( بقيّة اللَّه بهتر است براى شما اگر مؤمن باشيد ) « 1 » . سپس فرمود : به خدا سوگند ، ماييم بقيّة اللَّه در زمين .
در همان وقت به فرمان الهى باد سياه تيرهاى وزيدن گرفت و فرياد پدرم را به گوش مرد و زن و كودكان رسانيد . همهى مردم ، از كوچك و بزرگ ، بالاى بام آمده بودند . پيرمردى در آن ميان وقتى پدرم را ديد ، به آواى بلند فرياد زد : اى ساكنان مدين ، از خدا بترسيد . اين مرد در جايى ايستاده است كه وقتى شعيب بر قوم خود نفرين كرد ، در آن جا ايستاده بود و اگر شما دروازه را به روى وى نگشاييد و از او پذيرايى نكنيد ، بر شما عذاب نازل خواهد شد . من آن چه شرط بلاغ بود ، گفتم و هشداردهنده معذور است . آنها ترسيدند و دروازه را گشودند و در منازل
هامش
( 1 ) هود عليه السّلام ( 11 ) : 85 - 87 .