عشقبازى نه من آخر بجهان آوردم * يا گناهيست كه اول من مسكين كردم
تو برو مصلحت خويش نگه دار كه من * ترك جان كردم از آن پيش كه دل بسپردم
نور الهدى چون شعر او بشنيد ، سخت خشمگين شد و گفت : اى پليدك ، در پيش من شعر ميخوانى و از آنچه كردهء ، عذر نميخواهى ؟ آنگاه كنيزكان را فرمود كه چوب و تازيانه حاضر آوردند و خود برخاسته ، او را با چوب و تازيانه ، شرحهشرحه كرد . چون عجوز ام الدواهى ، خشم ملكهء نور الهدى بديد ، از پيش روى او بگريخت . نور الهدى بانگ بر خادمان زد كه : او را نزد من آوريد .
خادمان ، عجوز را گرفته ، نزد ملكه آوردند . ملكه فرمود كه او را بر زمين افكنده ، از گيسوان او بگيرند و در اين سوى و آن سوى قصر بكشند و از قصر بيرون بكنند . ايشان را كار بدينجا رسيد .
و اما حسن در كنار نهر ، حيران و ملول همىرفت و از زندگانى ، نوميد بود .
تا اينكه بدرختى نزديك شد . در برگهاى آن درخت خطى نوشته ديد . دست برده ، برگى را فروچيد . ديد كه اين دو بيت در آن برگ نوشتهاند :
از صبر شود آسان هركارى سخت * از صبر توان بر شدن از چاه بتخت
از صبر شود پرگل و پرميوه درخت * رو بر سر كوى صبر ميافكن رخت
چون دو بيت بخواند ، نجات خود را يقين كرد و دانست كه پراكندگى او بجمعيت بدل خواهد شد . پس از آن گامى چند برفت . خود را تنها در بيابانى خطرناك ديد . دلش از تنهائى و بيم ، طپيدن گرفت و اندامش بلرزيد و اين ابيات برخواند :
پيش آمدم چو هاويه پرسهم وادئى * موزه شكاف خارش و خاكش قدمشكن
نه مرغ نه فرشته و نه وحش و آدمى * نه رسم و نه ديار و نه اطلال و نه دمن