چون ملكه ، او را بيند و سخنان فصيح و اشعار مليح او را بشنود ، به دو رحمت آورد . و اى ملكه ، اين جوان به شهر ما داخل شده و نان و نمك ما خورده است .
رعايت او ما را فرض مىباشد .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب هشتصد و دهم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، رعايت جانب او ما را فرض است و تو ميدانى كه رنج دورى از همه رنجها بيشتر است ، خاصه مفارقت فرزندان . ما با اين جوان شرط بستهايم و همه زنان برو نمودهايم . درين شهر جز تو زنى نمانده . تو نيز روى خود بر وى بنماى . ملكه تبسمى كرده ، گفت : چگونه تواند بود كه او شوهر من شود و از من فرزندان داشته باشد تا من روى خويش بر وى بنمايم ؟ آنگاه ملكه فرمود حسن را حاضر آورند . خادمان ، حسن را حاضر آورده ، در برابر او بداشتند . ملكه ، نقاب از رخ بركشيد . چون حسن را چشم بر وى افتاد ، فريادى برآورده ، بى خود شد . عجوز ، گلابش همىفشاند تا به خود آمد و اين ابيات برخواند :
هركه دلارام ديد از دلش آرام رفت * بازنيابد خلاص هركه درين دام رفت
ياد تو ميرفت و ما عاشق بيدل شديم * پرده برانداختى كار باتمام رفت
مشعلهء برفروخت پرتو خورشيد عشق * خرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفت
چون اين ابيات بانجام رسانيد ، ملكه را نظاره كرده ، صيحهء بلند برآورد و بى خود افتاد . عجوز ، گلابش فشانده ، به خود آورد و از سبب آن حالت بازپرسيد .
حسن گفت : اى مادر ، اين ملكه يا زن منست يا با زن من بسيار مانند است .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .