Skip to main content

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — Page 5

Contributors:

P.5
بنام خداى بخشنده

حكايت حسن بصرى و نور السنا

و از جملهء حكايتها اينست كه در زمان گذشته در شهر بصره ، مردى بازرگان ، دو پسر داشت و خداوند خواستهء بىشمر بود . چون بازرگان درگذشت ، پسران ، او را به خاك سپرده ، مال را دو بخش كردند . هريكى از ايشان بخشى برداشته ، دكان بگشودند . يكى مسگر و ديگرى زرگر بود . روزى از روزها زرگر بر دكه نشسته بود كه مردى عجم بدكان او بگذشت و بصنعت او نظاره كرده ، در حسن و جمال او تأمل كرده ، او را خوش داشت . و آن زرگر ، حسن نام داشت . عجمى پيش رفته ، گفت : اى فرزند ، به خدا سوگند تو زرگرى هستى نكوروى . ولى اين صنعت ، لايق تو نيست . من فرزندى ندارم و صنعتى دانم كه در دنيا بهتر از
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — Page 5 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى