زن خود فاطمه عره ياد نكرد . كه او عجوزى بود عالمسوز و قبيحى بود زشت روى . خاصه اينكه با ملك معروف در آغاز كار بدىها كرده بود . و صاحب معنى گفته است : الاساءة زرع البغضاء فى ارض القلوب . يعنى بدى ، تخم دشمنى در دلها بكارد ، كه شاعر گفته است :
نكوكار مردم نباشد بدش * نورزد كسى بد كه نيك افتدش
شرانگيز هم در سر شر شود * چون كژدم كه با خانه كمتر شود
و نگاهداشتن معروف او را نه به جهت خصلت حميده بود كه از او سر زده باشد ، بلكه ملك اين كارها از بهر رضاى خود كرده بود .
چون قصه بدينجا رسيد ، دنيازاد به خواهر خود ، شهرزاد گفت : اين حديثها چه نيكوست . اينها بيش از سحرهاى چشمان لعبتان ، دل مردم بفريبند . شهرزاد گفت : اگر زنده بمانم و ملك مرا نكشد ، در شب آينده خوشتر از اين حديث خواهم گفت . چون بامداد شد ، ملك با خاطر خرم برخاسته ، منتظر بقيت حكايت بود و با خود گفت : به خدا سوگند كه من او را نكشم تا بقيت حديث او بشنوم . پس از آن بديوان برآمد . وزير بعادتى كه داشت ، كفنى در زير بغل حاضر آمد . ملك همهروز را بحكمرانى بنشست . پس از آن به حرمسراى رفته ، به عادت معهود با شهرزاد بنشست .
چون شب هزار و يكم برآمد
دنيازاد ، خواهر كهتر شهرزاد گفت : اى خواهر ، حكايت معروف را بانجام رسان .
شهرزاد گفت : اگر ملك اجازت دهد ، بازگويم . ملك گفت : حكايت بازگوى كه من رغبتى بسيار دارم . شهرزاد گفت : اى ملك جوانبخت ، ملك معروف بزن خود اعتنا نميكرد .
و لكن لوجه اللّه نفقه ميداد . چون زن معروف ، شوهر را به خود مايل نديد و بديگرانش مشغول يافت ، از او در خشم شد و غيرت بر او چيره گشت و ابليس بر او وسوسه كرد كه خاتم را از شوهر خود گرفته ، او را بكشد و خود در جاى او