عبد اللّه در بصره با او بعيش و شادى بسر ميبرد تا برهمزنندهء لذات و پراكنده كنندهء جماعات بر ايشان دررسيد . فسبحان من لا يموت .
حكايت معروف پينهدوز
و از جمله حكايتها اينست كه : در محروسهء مصر ، مردى بود پينهدوز كه معروف نام داشت . و او را زنى بود فاطمه نام و بسبب بىشرمى و فجور و كثرت شرارت او عرّهاش لقب نهاده بودند . و او به شوهر خويش فرمانروا بود و پيوسته او را دشنام ميداد . شوهر از شرارت او بيم داشت و از اذيتش همىترسيد ، از آنكه او مردى خردمند و باشرم بود . لكن از حطام دنيا چيزى نداشت و اگر چيزى پديد مىآورد ، بر آن زن صرف ميكرد . و هرشب كه چيزى پيدا نمىكرد ، در آن شب زن ، او را شكنجه كرده ، ميازرد و شب او را از دل او تيرهتر ميكرد . و آن زن چنان بود كه شاعر گفته :