مرا عقل با او برفت . غلام من گفت : آيا تو اين دختر ميشناسى ؟ گفتم : لا و اللّه .
غلام گفت : از بهر چه ، نشناخته زرش دادى ؟
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب نهصد و شصت و هشتم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، غلام گفت : از بهر چه ، نشناخته زرش دادى ؟ گفتم : به خدا سوگند مرا حسن و جمال او چنان خيره و حيران كرد كه سخن خويش ندانستم .
آنگاه غلام برخاسته ، بىآنكه مرا آگاهى باشد ، در پى آن دخترك روان شد .
پس از ساعتى گريانگريان بازگشت و در روى او اثر ضربتى بود . گفتم : اى غلام ، ترا چه روى داد ؟ گفت : در پى آن دخترك بيفتادم تا منزل او بشناسم . آن ماهروى ، رفتن من بدانست . بسوى من بازگشته ، با ضربتى مرا مجروح كرد و نزديك بود كه چشم من تلف شود . اى خليفه جهان ، من يك ماه بانتظار او نشسته ، آن دخترك را نديدم و در عشق او شكيبائى من تمام شد . تا اينكه آخر ماه رسيد .
ناگاه آن دخترك درآمد و بر من سلام كرد . من از فرح ، پريدن گرفتم .
دخترك ، حالت من بپرسيد و گفت : شايد تو با خود گفتى كه اين محتاله بود كه مال من گرفته ، برفت ؟ من گفتم : به خدا سوگند اى خاتون ، مرا زر و مال و تن و روان از آن تست . آنگاه نقاب از رخ بركشيد و از بهر راحت بنشست . و او را سر و گردن ، بحلى و حلل آراسته بود . پس از آن به من گفت : سيصد دينار از بهر من بشمار . من دينارها بشمردم . او زر از من گرفته ، بازگشت . من بغلام گفتم : بر اثر او برو . غلام بر اثر او رفته ، بازگشت . ولى مبهوت بود . ديرگاهى گذشت . آن دخترك بازنيامد .
روزى از روزها نشسته بودم كه آن دخترك پديد آمد و ساعتى با من در حديث شد . پس از آن گفت : پانصد دينار زر از بهر من بشمار . خواستم به او