بود . چون ما را بديد ، گفت : الحمد للّه على السلامة . آيا حاجت خود روا كردى يا نه ؟ گفتم : آرى . آنگاه شمع فروزان كه در برابر او بود برداشته ، بما نزديك شد .
چون جميله او را بديد ، حالتش دگرگون شد و گونهاش زرد گشت . و ابو القاسم بجمال او نگاه كرده ، گفت : مرا مقصود ، همين بود . اكنون در امان خدا روان شويد كه من ببصره خواهم رفت و سلطان را با من مشورتى هست . آنگاه خرجينى پر از حلوا بيرون آورده ، بكشت ما انداخت . حلواها با بنگ آميخته بود .
ابراهيم با جميله گفت : اى روشنى چشمم ، از اين حلوا بخور . جميله بگريست و گفت : اى ابراهيم ، ميدانى اين كيست ؟ ابراهيم جواب داد : آرى . اين فلانست .
جميله گفت : او پسر عم منست . مرا از پدر خواستگارى كرد . من او را اجابت نكردم و او اكنون ببصره روانست . شايد كه پدرم را از ما آگاه كند . گفتم : اى خاتون ، او ببصره نرسيده ، ما بموصل خواهيم رسيد . و نميدانستم كه در غيب از بهر ما چه مقدر است . پس من اندكى از آن حلوا بخوردم . هنوز در اندرون من جاى نگرفته بود كه بى خود بر زمين افتادم .
بامدادان عطسه كردم كه بنگ از بينى من بيرون آمده ، چشم گشوده ، خويشتن را برهنه در خرابه افتاده ديدم . طپانچه بر سر و روى خويش زدم و با خود گفتم : اين چه حيلت بود كه صندلانى با من كرد ؟ مرا از جامه ، جز شلوارى نمانده بود . آنگاه برخاسته ، حيران حيران همىرفتم كه ناگاه والى با جماعتى كه تيغها به كف داشتند ، برسيدند .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب نهصد و شصت و يكم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، ابو الحسن گفت : ناگاه والى با جماعتى كه تيغها به كف داشتند ، برسيدند . من هراس كرده ، در گرمابهء خرابى كه در آنجا بود ، پنهان شدم .
پاى بگرمابه نهادم . پاى من بلغزيد . دست برده ، چيزى را بگرفتم . دستم به خون