بياورد . دختر پرىروى بر كرسى بنشست . پس از آن كنيز سياه ، هميانى حرير آورده ، به او داد . آن مشترى طلعت ، عودى مرصع بگوهرها از هميان بدر آورد .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب نهصد و چهل و هشتم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، آن لعبت مشترى ، عود گرفته ، تارهاى او استوار كرد و راهى بزد و اين ابيات برخواند :
بيا كه نوبت صلح است و دوستى و عنايت * به شرط آنكه نگوئيم از آنچه رفت حكايت
بدين يكى شده بودم كه گرد عشق نگردم * ترا بديدم و بازم بدوخت چشم درايت
مرا سخن بنهايت رسيد و فكر بپايان * هنوز وصف كمالت نميرسد بنهايت
چون ابيات بانجام رسانيد ، سخت بگريست و هركس در آن خانه بود ، همگى بگريستند . آنگاه خليفه گفت : از خواندن اين دخترك چنين مىنمايد كه عاشقى است از يار جدا گشته . خليفه از خواندن او در طرب شد و باسحق گفت :
به خدا سوگند كه من چنين تغنى نديده بودم . اسحق گفت : مرا نيز از اين تغنى عجب آمد .
خليفه هرون الرشيد با همهء اينها چشم به خداوند خانه دوخته ، در شمايل بديع و صورت خوب او تأمل مىكرد . ديد كه در گونهء او اثر زردى هست . به او گفت : اى جوان ، مىدانى كه ما كيستيم ؟ آن جوان گفت : لا و اللّه . گفت : اين امير المؤمنين پسر عم سيد المرسلين است . و نامهاى جماعت يكيك بازگفت .
پس از آن خليفه فرمود كه : همىخواهم سبب زردى گونه خود با من بازگوئى .