ز بداصل چشم بهى داشتن * بود خاك بر ديده انباشتن
بناپاكزاده مداريد اميد * كه هندو بشستن نگردد سپيد
ز بدگوهران بد نباشد عجب * سياهى نشايد ستردن ز شب
بعنبرفروشان اگر بگذرى * شود جامهء تو همه عنبرى
و گرنه تو شوى سوى انگشتگر * ازو جز سياهى نيابى ثمر
ابو صبر ديرگاهى زندگانى كرده ، پس از آن درگذشت . او را نزد ابو قير به خاك سپردند و آن مكان بابوقير و ابو صبر شهره شد . فسبحان من لا يموت .
حكايت عبد اللّه برى و بحرى
و از جمله حكايتها اينست كه : مردى بود صياد و عبد اللّه نام داشت و او را نه تن فرزندان بود . و آن مرد ، بىچيز و پريشانروزگار بود . جز دام صيادى ، به چيزى مالك نبود . همهروزه از بهر صيد بسوى دريا مىآمد و هرچه صيد بدست ميآورد ، او را فروخته ، صرف زن و فرزندان خود كرده و چيزى ذخيره