بلند و اركان مملكت ترا استوار گرداند و ترا بر دشمنان نصرت دهد . اى ملك ، بدان كه پدر تو برادر من بود و با او در ايام حيات ، عهدها و پيمانها داشتيم . و از من جز خوبى بظهور نميرسيد و من جز نكوئى از او نميديدم . وقتى كه او درگذشت و تو بجاى او بر تخت بنشستى ، مرا غايت خرسندى و سرور روى داد .
پس از آنكه شنيدم كه با بزرگان دولت و وزيران خود چنان كردهاى ، به بيم اندر شدم كه مبادا اين خبر بپادشاهان ديگر برسد و ايشان در تو طمع كنند . و مرا گمان اين بود كه تو در حفظ حصون و مصالح مملكت غافلى . بدينسبب آن كتاب به تو نوشتم تا ترا از خواب غفلت بيدار كنم . اكنون كه ديدم اينگونه جواب نوشته ، خاطرم آسوده شد . خداى تعالى ترا از مملكت خويش برخوردار كند ، و السلام .
پس از آن هديتها را با يكصد سوار بفرستاد .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب نهصد و بيست و هشتم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، چون ملك ، هديت بنزد ملك وردخان بفرستاد ، فرستادگان همىرفتند تا بنزد ملك شدند و او را سلام كرده ، كتاب بوى خواندند .
چون مضمون بدانست ، سواران را در مكانى شايسته جاى داد و هديتها قبول كرد . و اين خبر در نزد مردم شايع شد . ملك را فرحى سخت روى داد . و آنگاه پسر شماس را حاضر آورد و رئيس آن صد تن سوار بخواست و كتابى را كه از نزد ملك هند آورده بودند ، او را بپسر شماس داد . آن پسر ، كتاب گشوده ، بخواند . ملك را مسرتى بزرگ روى داد و با رئيس سواران عتاب همىكرد و او دست ملك بوسه ميداد و عذر ميخواست و دوام زندگانى و خلود نعمت ملك را دعا ميگفت تا اينكه ملك از او خشنود شد و اكرامش كرد . و او را و همراهان او را عطاى جزيل بفرمود و هديتهاى لايق بايشان از بهر ملك مهيا كرد . و پسر شماس را برد جواب فرمان داد . در آن هنگام ، پسر شماس جواب بنوشت و