نيز امشب بنزد تو بخسبم . القصه ، زن عطار ، مريم زناريه را مشغول ميكرد و او را تسلى ميداد تا اينكه بامداد شد . مريم ، خواجهء خود نور الدين را ديد كه از سر كوچه پديد گشت و همان فرنگى با جمعى از بازرگانان بر اثر او همىآيند . مريم چون ايشان را بديد ، اندامش بلرزيد و گونهاش زرد شد . زن عطار چون او را بدين حالت بديد ، گفت : اى خاتون ، چرا حالت تو دگرگون شد و گونهات زرد گشت ؟ مريم گفت : به خدا سوگند كه مرا دل ، بوى جدائى همىشنود . پس از آن كنيزك آهى بركشيد و سرشك از ديده فروريخت و اين شعر برخواند :
اى كينهور زمانهء غدار خيرهساز * برخيز تيره كرده بما بر تو روزگار
يك روز راحتى و يكى هفته رنج و غم * يك ماه برقرارى و يك سال بىقرار
پس از آن با زن عطار گفت : اى خاتون ، من با تو نگفتم كه با خواجهام نور الدين از بهر فروختن من حيلتى كردهاند ؟ اكنون شك ندارم كه مرا بدين فرنگى فروخته است . و من او را برحذر كردن از اين فرنگى امر كرده بودم . ولى از تقدير ، گريزى و گزيرى نيست . ايشان درين سخن بودند كه نور الدين به خانه اندر شد . كنيزك بر وى نظاره كرده ، ديد كه گونهاش زرد گشته و اندامش همىلرزد . به او گفت : اى نور الدين ، گويا مرا فروختهء ؟ نور الدين سخت بگريست و اين ابيات برخواند :
قضا روزى خضر كرد آب حيوان * كشيده بظلمات سختى سكندر
تو از حكم يزدان كركر شناسى * گذر نيست از حكم يزدان كركر
من از تو به خيره نبرم و لكن * گهى خير بايدت كشيدن گهى شر
پس از آن نور الدين از وى معذرت خواسته ، گفت : يا مريم ، به خدا سوگند كه قلم بدينسان رفته بود و مردمان از بهر فروختن تو با من حيلتى كردند . و لكن اميدوارم كه آنكه بجدائى حكم كرده ، وصال را نيز روزى گرداند . مريم گفت :
من با تو نگفتم كه ازين فرنگى برحذر باش ؟ پس از آن اين بيت برخواند :