نور الدين درمها گرفته ، بسوى كنيز آمد . كنيز گفت : اى خواجه ، الحال ببازار شو و از اين درمها بيست درم ابريشم رنگارنگ شرى كن و سى درم ديگر را گوشت و نان و نقل و ميوه و شربت و ريحان بياور . نور الدين ببازار رفته ، چنان كرد كه او گفته بود . چون به خانه بازگشت ، كنيزك بر پاى خاست و آستين برزد و
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 185
مساهمون: مؤلف مجهول
ص١٨٥