چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب هشتصد و چهل و هفتم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، چون قوت القلوب را نظر بسيده افتاد ، زمين را بوسه داد و بر پاى ايستاد و گفت : السلام على الستر الرفيع . 4 خداى تعالى ، اقبال و نيكبختى را نصيب گرداند . در آن هنگام ، سيده زبيده سر بسوى او برداشت و بحسن و جمال او نظاره كرده ، صورتى ديد كه نقاش فكرت بزيبائى او بر لوح وجود ، نقشى نكشيده و مصور تقدير برعنائى او شكلى نديده . زلف پرشكنش بكمند فتنه ، عالميان را در زنجير بسته و ماه جهانتاب از حسرت جبههاش بخاكستر نشسته .
رخش عشاق را شمع شبستان * لبش لعل و شراب مىپرستان
قدش بخت بلند راستبنيان * خم زلفش حريف شبنشينان
شكر از رشك نطقش رفته در تنگ * عقيق از شرم لعلش رفته در سنگ
سيدهء زبيده چون او را ديد ، بنواخت و گفت : اى قوت القلوب ، بنشين تا از