چون شب هفتصد و هشتاد و يكم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، حسن چون بى خود گشت ، در حال ، عجمى دست و پاى او را استوار بست و صندوقى را كه در آنجا بود ، گشوده ، حسن را در صندوق نهاد و در صندوق فروبست . و صندوق ديگر گرفته ، هرچه مال در آن خانه بود ، با شمشهاى زر در آن صندوق نهاد و در صندوق ببست و بيرون آمده ، بسوى بازار بشتافت . حمالى حاضر آورده ، صندوقها بدوش حمال گذاشت و بسوى كشتى عجمها روان گشت . و آن ناخدا كشتى مهيا كرده و در انتظار او بود .
چون بكنار دريا رسيد ، صندوقها بكشتى گذاشته ، بانگ بر ناخدايان زد كه :
برخيزيد كه مرا كار بانجام رسيد . ناخدايان ، بادبان كشتى بگشوده ، كشتى براندند .
عجمى را با حسن ، كار بدينجا رسيد .
و اما مادر حسن تا بهنگام شام بانتظار بنشست . از حسن آوازى نشنيد .
بسوى خانه آمده ، ديد كه در خانه چيزى نيست . دانست كه پسرش ناپديد گشته .
طپانچه بر سر و روى خويشتن زد و جامه بر تن بدريد و سرشك از ديده روان ساخته ، اين ابيات برخواند :
بىتو بر من حميم گشته شراب * بىتو بر من جحيم گشته وثاق
تا بود جانم از وصال تو فرو * تا بود چشمم از جمال تو طاق
چيره باشد بر اينهمه آفات * تيره باشد بر آنهمه آفاق
چند از اين دردهاى بىدرمان * چند از اين زهرهاى بىترياق
و تا بامداد بگريست و بناليد . همسايگان نزد او آمده ، سبب آن حالت بازپرسيدند . مادر حسن ماجراى پسر خود و عجمى را بيان كرد و گمانش اين بود كه هرگز پسر خود را نخواهد ديد . و در خانه همىگشت و هميگريست كه ناگاه اين بيت را در ديوار خانه نوشته يافت :