ايشان بشنيد و واقعه بدانست . چون بامداد شد ، آن مرد سپاهى نزد ملك درآمد .
و ملك را نام ، شمس الدوله و در آن عصر ، ملك مصر بود . او را از واقعه آگاه كرد . درحال ، ملك ، برادران را حاضر آورد و ايشان را همىآزرد تا بخرجين اعتراف كردند . ملك ، خرجين از ايشان بستد . ايشان را بزندان اندر كرد و از براى مادر جوذر به قدر كفايت ، جيره معين نمود . ايشان را كار بدينجا رسيد .
و اما جوذر يك سال به خدمت رئيس قيام كرد . پس از يك سال كه در كشتى بودند ، بادى تند بر ايشان بيامد . كشتى را بكوهى بر زد و كشتى بشكست و هركس در كشتى بود ، غرق شدند . بجز جوذر كه بساحل رسيد و از آنجا سفر كرده ، بقبيلهاى از عرب برسيد . ماجراى او بازپرسيدند . او ماجراى خود بايشان حديث كرد . و در آن قبيله ، از اهل جده ، مردى بود بازرگان . به حالت جوذر رحمت آورد و به او گفت : اى جوان مصرى ، در نزد من بخدمتگذارى باش تا من ترا نان و جامه دهم و ترا جده برم . جوذر به خدمت او قيام نمود و با او سفر كرد تا بجده برسيدند . بازرگان ، او را بسى اكرام كرد .
چون موسم حج رسيد ، بازرگان قصد زيارت كعبه كرد و جوذر را با خود به مكه برد . جوذر از بهر طواف در حرم شد . ناگاه رفيق مغربى خود ، عبد الصمد را ديد كه طواف مىكند .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب ششصد و هيجدهم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، جوذر ، عبد الصمد را ديد كه طواف همىكند . مغربى چون او را ديد ، سلامش كرد و حالت بازپرسيد . جوذر بگريست و او را از ماجراى خود بياگاهانيد . مغربى او را با خود به منزل برد و گراميش بداشت و حلهء بىنظير بر وى بپوشانيد و به او گفت : خرسند باش كه بديها از تو دور گشت . و تختهء رملى حاضر آورده ، رمل بزد . آنچه ببرادران جوذر روى داده بود ، بيان كرد و