تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 69

مساهمون:

ص٦٩
سر حقه محكم ببست و جوذر را در آغوش گرفته ، جبين او را بوسه داد و به او گفت : خداى تعالى ترا از هر سختى نجات دهد . به خدا سوگند اگر تو دام بر من نميانداختى و مرا بيرون نميآوردى ، هر آينه من دست از اين دو ماهى نميداشتم تا اينكه در آب فرورفته ، غرق ميشدم . جوذر گفت : يا سيدى ، ترا به خدا سوگند مىدهم كه مرا از كار دو مغربى كه غرق شدند ، بياگاهان و حقيقت اين دو ماهى بازگو و از كار آن يهودى ، مرا خبر ده . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب ششصد و دهم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، جوذر چون قضيت مغربيان و حقيقت ماهيان بازپرسيد ، مغربى گفت : اى جوذر ، بدان كه آن دو مغربى كه نخست غرق شدند ، برادران من بودند . يكى را نام ، عبد السلام و ديگرى را عبد الاحد بود و مرا نام ، عبد الصمد است و نام يهودى ، عبد الرحيم است : او ما را برادر است . يهودى نيست و او مسلمان مالكى مذهبست . 4 پدر ما حل رموز و فتح كنوز و علم كهانت بما بياموخت . و ما را علم ، بپايهء بود كه جنيان و عفريتان ، ما را اطاعت ميكردند . و ما چهار تن برادر بوديم . پدر ما عبد الودود نام داشت . چون درگذشت ، مالى بسيار از براى ما بگذاشت . ما همه مال را قيمت كرديم و كتاب‌ها نيز بخش نموديم . و از بهر كتابى در ميان ما اختلاف پديد گشت . استاد پدر ما كه كهين الابطن نام داشت ، در مجلس مخاصمت حاضر گشته ، گفت : آن كتاب بياوريد . كتاب پيش برديم . آن كتاب را اساطير الاولين ميگفتند و او نظير نداشت و هيچ قيمت با او برابرى نميكرد ، از اينكه نامهاى تمامت گنجها و حل رموز و همهء علوم كهانت و ساحرى در آن كتاب بود . پس خلاف در ميان ما پديد گشت . استاد گفت : شما فرزندان پسر منيد . من بهيچيك از شما ستم نكنم . هركس ميخواهد كه اين كتاب از آن او باشد ، بايد كه گنج
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 69 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى