تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 52

مساهمون:

ص٥٢

چون شب ششصد و سيم برآمد

حكايت

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، ملكزاده گفت : شنيده‌ام كه مردى از بازرگانان را مهمانان در رسيد . بازرگان ، كنيز خود را كاسهء داده ، ببازار فرستاد كه شير از بهر مهمانان بياورد . كنيز ، بازار رفته ، شير بخريد و همىخواست كه بنزد خواجه بازگردد . ناگاه در ميان راه ، پرندهء بر او بگذشت كه مارى بچنگال داشت . او را همىفشرد و از آن مار ، قطرهء بچكيد و بر او آگاه نشد . چون كنيز ، شير به منزل رسانيد ، خواجه ، او را گرفته ، با مهمانان خود از آن شير بخوردند . هنوز شير در شكم ايشان جاى نگرفته بود كه همگى هلاك شدند . بازگوئيد كه در اين حادثه ، گناه از كيست ؟ يكى از حاضران گفت : گناه از مهمانان است كه آن شير بخوردند . يكى ديگر گفت : گناه از كنيزك است كه كاسه را نپوشيده بياورد . سندباد معلم گفت : اى فرزند ، راى تو درين قضيه چيست ؟ ملكزاده گفت : من ميگويم كه گناه
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 52 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى