دولت خاتون ، سيف الملوك را آواز داده ، گفت : اى ملكزاده ، بسوى من بازآى و از حسن و جمال خود بما نوالهاى بخش . سيف الملوك آواز دولت خاتون بشناخت و بسوى قصر بازآمد . چون چشمش ببديع الجمال افتاد ، بى خود گشت .
دولت خاتون گلاب بر وى بفشاند تا به خود آمد . پس از آن برخاسته ، در برابر بديع الجمال ، زمين ببوسيد . بديع الجمال از حسن و جمال او مبهوت ماند و عقلش حيران شد . دولت خاتون چون اين حالت بدانست ، گفت : اى ملكه ، اين سيف الملوكست كه مرا از ورطههاى خطرناك نجات داده و از بهر من رنجهاى بسيار برده . قصد من اينست كه تو نظر عنايت از وى دريغ ندارى . بديع الجمال خندانخندان گفت : هيچكس در عالم ، عهد بجا نياورده تا به اين جوان آدميزاد چه رسد كه ايشان عهد و مروت نپايند . سيف الملوك گفت : اى ملكه ، تهمت بىوفائى بر من منه . كه همهء مردمان يكسان نيستند . اين بگفت و سرشك از ديدگان فروريخت و اين دو بيتى برخواند :
برهان محبت نفس سرد من است * عنوان نياز چهرهء زرد من است
ميدان وفا دل جوانمرد منست * درمان دلسوختگان درد من است
پس از آن سخت بگريست و عشق بر وى چيره گشت و روى ببديع الجمال كرده ، اين ابيات برخواند :
اگر مراد تو اى دوست نامرادى ماست * مراد خويش دگرباره مىنخواهم خواست
گرم قبول كنى ور برانى از بر خويش * خلاف رأى تو كردن خلاف مذهب ماست
جمال در نظر و شوق همچنان باقى * گدا اگر همه عالم به دو دهند گداست
و از غايت وجد و شوق ، اين ابيات بخواند :