تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 445

مساهمون:

ص٤٤٥
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب هفتصد و شصت و ششم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، سيف الملوك بهراس اندر شد و بگريست و آهى بركشيده ، اين ابيات بخواند :
بر فرق من اى سپهر هر ساعت * چندين چه زنى تو من نميدانم چون سايه شدم ز ضعف در محنت * وز سايهء خويشتن هراسانم بيهش نيم و چو بيهشان باشم * صرعى نيم و بصرعيان مانم
ملك چون گريستن او بشنيد ، گفت : اين پرندگان ، خوش‌آواز هستند . مرا آواز ايشان پسند افتاد . هر يكى از اينها را در قفسى گذاريد . درحال ، زنگيان ، هر يكى از آنها را در قفسى نهاده ، از بالاى سر ملك بياويختند كه ملك آواز ايشان بشنود . سيف الملوك با مملوكان خود در قفسها بودند و زنگيان ، ايشان را طعام و شربت ميدادند و ايشان ساعتى گريان و ساعتى خندان و گاهى گويان و گاهى خاموش بودند . و ملك زنگيان ، آواز ايشان خوش ميداشت . و ايشان ديرگاهى بدين حالت بودند . و اين ملك ، دخترى داشت كه در جزيرهء ديگر زندگانى ميكرد . روزى از روزها شنيد كه در نزد پدر او مرغان خوش‌آواز هستند . جماعتى بسوى پدر فرستاد و از آن مرغان يكى را بخواست . پدر او سيف الملوك را با سه تن از مملوكان در چهار قفس بسوى دختر فرستاد . چون دختر ، ايشان را بديد ، پسندش افتاد . فرمود كه ايشان را در بالاى سر خود بمكانى بگذاردند . سيف الملوك از اين ماجرى در عجب بود و ايام سلطنت را بخاطر آورده ، ميگريست . و مملوكان نيز هميگريستند . ولى دختر ملك را گمان اين بود كه ايشان تغنى ميكنند . و دختر ملك را عادت اين بود كه اگر كسى از بلاد مصر يا اقليم ديگر بنزد او ميافتاد و او را از وى عجب مىآمد ، آن شخص را در نزد
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 445 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى