دخترى نيست . چون جلنار سخن برادر بشنيد ، گفت : اى برادر ، به خدا سوگند كه راست گفتى . كه من او را بارها ديدهام و در كودكى باهم يار بوديم . و اكنون هيجده سالست كه او را نديدهام . شايستهء پسر من جز او دخترى نيست . چون بدر باسم سخن ايشان بشنيد و آنچه صالح در مدحت جوهره ، دختر ملك سمندل گفته بود ، بدانست ، بر وى عاشق گشت و چنان نمود كه در خواب است . ولى از عشق آن دختر ، آتش در دلش شرر افروخت و در بحرى غريق شد كه كنار و پايان نداشت .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب هفتصد و چهل و پنجم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، پس از آن صالح با خواهر خود ، جلنار گفت : اى خواهر ، پسر خود را از حديث آگاه مكن ، كه پدر او متكبر و خداوند سطوت است . صبر كن تا دختر را خواستگارى كنم . اگر پدر او دعوت ما را اجابت كند ، حمد خداى تعالى بجا آوريم . و اگر ما را رد كند ، ديگرى را خواستگارى كنيم .
جلنار جواب داد : اى برادر ، اين رأى صوابست . پس از آن ايشان لب از حديث ببستند و آن شب را بخفتند . و اما ملك بدر باسم بفكرت و وسواس ، شب را بروز آورد و مادر و خالوى خود را از كار خويش آگاه نكرد . در دل ، شرر افروخت و حديث خود را بمادر و خالوى خود نگفت .
چون بامداد شد ، با خالوى خود بگرمابه اندر شد . چون از گرمابه درآمدند ، بطعام خوردن بنشستند . پس از طعام خوردن ، ملك گفت : يك امروز در نزد ما بنشين . صالح سخن او بپذيرفت . پس از آن ملك بخالوى خود گفت :
برخيز تا تفرج بستان كنيم . درحال ، برخاسته ، بباغ اندر شدند و تفرج همىكردند . آنگاه ملك بدر باسم از بهر راحت در زير درختى بنشست . آنچه از خالوى خود در صفت دختر شنيده بود ، بخاطر آورده ، با سرشكى چون سيل