عذر خواست و اين ابيات برخواند :
نه آن شب است كه كس در ميان ما گنجد * به خاك پات كه گر ذره در هوا گنجد
ز من حكايت هجران مپرس در شب وصل * عتاب كيست كه در خلوت رضا گنجد
مرا شكر منه و گل ميار در مجلس كه شرط * نيست كه كس در ميان ما گنجد
چون دختر ملك ، ابيات بانجام رسانيد ، سرشك از ديدگان روان ساخت .
ملكزاده را دل بر وى بسوخت و سخت بگريست تا هنگام پسين شد . آنگاه قصد بازگشت كردند . دختر ملك بوى گفت : اى روشنى چشم من ، اكنون وقت جدائى است . هنگام وصل كى خواهد بود ؟ ملكزاده از سخن او بگريست و گفت : نام جدائى مبر كه نام او در جهان مباد . پس از آن دختر ملك از قصر باغ بدر شد . ملكزاده روى به او كرده ، كه نالان و گريانست . ملكزاده را آتش عشق در دل شعلهور گشته ، گريانگريان اين ابيات بخواند :
بگذشت يار مهوشم بگذاشت عيش ناخوشم * چون مجمرى در آتشم كز سر دخانم ميرود
در رفتن جان از بدن گويند هر نوعى سخن * من خود به چشم خويشتن ديدم كه جانم ميرود
بازآ و بر چشمم نشين اى دلفريب نازنين * كاشوب و فرياد از زمين بر آسمانم ميرود
چون دختر ملك ، ابيات بشنيد ، بسوى او بازگشت و گفت : اى روشنى ديدهء من ، الصبر مفتاح الفرج . ناچار بايد كه در ازدواج ، حيلتى بكنيم . پس او را وداع كرده ، برفت و از شور عشق ، پاى از سر نمىشناخت . و همىرفت تا