چون روز هفتم برآمد ، كنيزك ، فريادزنان در پيش ملك حاضر شد و آتش بزرگ بيفروخت و گفت : اى ملك ، اگر بانصاف داورى نكنى ، خويشتن به اين آتش درفكنم . كه از زندگى سير گشتهام و اكنون كه ميخواستم بآستان ملك حاضر شوم ، وصيتهاى خود بگذاشتم و مال بمسكينان بذل كردم و تن بمرگ بنهادم . ولى تو داد من ندهى ، پشيمان خواهى شد ، چنان كه پادشاهى از آزردن زنى نيكوكار پشيمان شد . ملك پرسيد : چگونه بوده است حكايت ؟ كنيز جواب داد : اى ملك ،
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب پانصد و نود و پنجم برآمد
حكايت
شنيدهام زنى پرهيزكار ، پيوسته پرستش پروردگار ميكرد . گاهى نيز بقصر ملكى از ملوك ميرفت كه از دم قدمش ، متبرك ميشدند و از انفاس قدسيهاش ،