پاكدامنى على مصرى برو مايل گشته بود . زينب ، ماجرى بازپرسيد . دليله ، آنچه روى داده بود ، حكايت كرد و گفت : با او شرط كردم كه ترا از خالوى تو ، زريق خواستگارى كند . و قصدم اين بود كه او را در ورطهء هلاكت اندازم .
و اما على مصرى روى بياران خود كرده ، بايشان گفت : زريق كيست و كار او چيست ؟ گفتند : زريق ، رئيس جوانان عراق است و او ميتواند كه نقب بر كوه زند و ستاره از آسمان به زير آورد و سرمه از چشم بيرون برد و او در عيارى ، مانند ندارد . و لكن از اين كار توبه كرده ، دكان ماهىفروشى گشوده و از آن كار دو هزار دينار جمع آورده . و آنها را در هميانى كرده و بند ابريشمين بر آن هميان بسته و زنگهاى مسين از آن بند آويخته و آن بند را بدرون دكان بميخى فروبسته است . هروقت دكان بگشايد ، آن هميان از پيش دكان بياويزد و ندا در دهد كه : اى عياران مصر و اى جوانان عراق و اى دليران عجم ، در كجا هستيد ؟
كه زريق سماك ، هميانى از پيش دكان آويخته . هركس كه دعوى عيارى دارد ، اين هميان را بحيلت ببرد كه آن زرها را برو حلال كنم . پس عياران و جوانان بطمع آن زرها رفته ، همىخواهند كه او را غافل كرده ، هميان بگيرند . زريق ، رغيف مسين در پيش دارد و به آتش افروختن ماهى بريان كردن نشسته است .
چون خداوندان طمع خواهند كه او را غافل كرده ، هميان بگيرند ، زريق ، رغيف
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 320
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٣٢٠